روز اول؛ از تهران تا سرزمین شفق
25 دی ماه
بالاخره روزی که مدتها منتظرش بودم از راه رسید؛ روز سفر من و خواهرم به جایی که قرار بود چند شب، چشمهامو قفل کنم به آسمون و منتظر رقص نورهایی باشم که شاید فقط چند دقیقه ظاهر بشه اما اونقدر گیرا باشه که برای همیشه در ذهنم بمونه.
مقصد این بار جایی تور شفق قطبی در شمال روسیه بود؛ مقصدمون مورمانسک، یکی از شهرهای بزرگ در مدار قطبی بود.
با حالوهوای متفاوتی راهی فرودگاه شدم. برخلاف سفرهای قبلی که مقصدش یک شهر گرم و آفتابی یا یک ساحل آرام بود، این بار چمدون ها پر از لباسهای ضخیم، کاپشن، دستکش، کلاه و لباسهای زمستانی بود. میدونستم قراره وارد یکی از سردترین سفرهای زندگیم بشم و برای من که از سرما فراری ام یه تصمیم بزرگ بود!
پرواز تهران به مسکو
پروازمون با هواپیمایی ماهان از تهران به مقصد مسکو بود. حدود چهار ساعت و نیم پرواز پیش رو داشتیم؛ با بلند شدن هواپیما از زمین، کمکم هیجان سفر بیشتر میشد. البته ما که خوابیدیم. خدایی پرواز ماهان از بین ایرلاین های دیگه یه چیز دیگه س.
اینم بگم که قبل اینکه چشام گرم بشه و بخوابم تو ذهنم پر از سوال بود. اینکه هوا قراره چقدر سرد باشه؟ آیا شفق رو میبینیم؟ اگر آسمان ابری باشه چی؟ اگر درست همون شبهایی که اونجاییم، شفق ظاهر نشه چی؟
البته شاید یکی از جذابترین قسمتهای سفر به شفق همینه؛ شفق قطبی را نمیشه سفارش داد.
باید رفت، صبر کرد و امیدوار بود که طبیعت تصمیم بگیره که آیا اون شب برات شعبده بازی کنه؟ یا نه :)
مسکو؛ یک توقف کوتاه
بعد از حدود چهار ساعت پرواز، به فرودگاه شرمتیوو مسکو رسیدیم.
اما سفر ادامه داشت و مقصد نهایی مسکو نبود. باید خودمونو برای پرواز بعدی به مورمانسک آماده میکردیم.
بعد از انجام کارهای مربوط به پرواز داخلی، فرصتی داشتیم تا یکم از خستگی مسیر و کم کنیم. به بیزنس لانژ رفتیم و چند ساعتی اونجا استراحت کردیم.
بعد از اون همه هیجان و جابهجایی و بدو بدو نشستن در یک فضای آروم و نوشیدنی گرم و خوردن ناهار، حسابی چسبید. بیرون فرودگاه شلوغ و پررفتوآمد بود، اما ما ذهنمون کمکم از هیاهوی فرودگاه و پرواز و چک کردن ویزا با اونهمه تشریفات همیشگی ش و صف های طولانیش و مامور های چک کردن پاسپورت که یه لبخندم تحویلت نمیدن فاصله گرفته بود.
پرواز به سمت مورمانسک
با رسیدن زمان پرواز، دوباره راهی گیت شدیم.
مقصد، مورمانسک بود.
پرواز که به سمت شمال پیش میرفت، هیجان ما هم بیشتر میشد. بالاخره قرار بود به سرزمین شفق برسیم.
چند ساعت بعد، هواپیما در فرودگاه مورمانسک نشست.
همین که از هواپیما خارج شدیم، اولین چیزی که خودش رو نشان داد، سرما بود.
و چه سرمای بی رحمانه اما زیبایی!
اولین دیدار با مورمانسک
در فرودگاه، لیدر منتظرمان بود.
بعد از خوشآمدگویی و جمعکردن وسایل، سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم.
بیرون از ماشین، منظرهها کاملاً متفاوت از چیزی بود که از یک سفر شهری توی ذهنم ثبت شده بود. همهچیز رنگ و حالوهوای شمال را داشت؛ خیابانها، برف و سرمای شدید .
ما هم بیشتر وقتمون را به تماشای بیرون و حرف زدن درباره برنامههای روزهای آینده با لیدر میگذروندیم.
بالاخره به هتل آزیموت مورمانسک رسیدیم؛ هتلی در مرکز شهر مورمانسک که اقامتمون اونجا بود و هتل تمیز و خوبی بود.
چند ساعت استراحت قبل از اولین شکار
بعد از رسیدن به هتل، اتاقها را تحویل گرفتیم، چمدانها را باز کردیم و وسایل رو چیدیم. چه یک شب چه ۱۰ شب اینکه لباسامو از چمدون بیارم بیرون و توی کمد هتل بچینم از واجبات هر سفریه.
اما با وجود خستگی مسیر، یک چیز اجازه نمیداد خیلی راحت به فکر خواب باشم:
امشب اولین شب شکار شفق بود.
کمی استراحت کردیم و برای اولین شب آماده شدیم. لباسهای گرم و پوشیدیم؛
کاپشن، کلاه، دستکش، شال و چند لایه لباس گرم؛چون قرار بود چند ساعت در فضای باز و سرمای شدید منتظر آسمان بمونیم که ببینیم چه خوابایی برامون دیده.
اولین شب؛ شکار شفق قطبی
همراه لیدر برای اولین گشت شکار شفق قطبی راه افتادیم.
این بخش از سفر برای من حالوهوای خاصی داشت.
هر بار که ماشین توقف میکرد، انگار همه ناخودآگاه سرمونو بالا میگرفتیم تا آسمان و ببینیم.
آسمان تاریک بود. سرد بود.خیلی سرد بود.حدودا -۱۸
ما جزو اون دسته از مسافر های خوش شانس بودیم که تونستیم همون شب اول این پدیده جادویی و ببینیم. خیلی رویایی بود . یکی از ارزوهای لیست آرزوهام یه تیک سبز کنارش خورد.
خلاصه که شب به هتل برگشتیم و استراحت کردیم تا برای گشت فردا که توضیحاتش و لیدر بهمون گفته بود انرژی داشته باشیم.

روز دوم؛ گشتی در مورمانسک، برف و یک شب دیگر زیر آسمان شفق
صبح روز بعد، بعد از شب اول و اون همه هیجان، بالاخره نوبت
رسید به اینکه یکم خود مورمانسک را ببینیم.
صبحانه و در بوفه هتل خوردیم. صبحانه خیلی مفصل و عجیبوغریبی نبود، ولی کاملا چسبید. یه قهوه داغ و بعدشم آماده شدن برای بیرون رفتن؛ چون میدونستیم قراره بیشتر روز رو توی سرمای مورمانسک باشیم.
لیدر طبق برنامه آمد دنبالمان و گشت شهری را شروع کردیم
زیردریایی لنین؛ اولین ایستگاه
اولین جایی که رفتیم زیردریایی لنین بود؛ یکی از چیزهایی که وقتی از نزدیک میبینی، تازه متوجه ابعاد و عظمتش میشی.
راستش قبل از سفر، فکر نمیکردم یک زیردریایی بتونه اینقدر برام جذاب باشه . ولی وقتی رسیدیم و اون سازه بزرگ و از نزدیک دیدیم، چند تا عکس گرفتیم
فضای اطراف هم کاملاً حالوهوای شمال روسیه را داشت؛ هوای سرد، آسمان زمستانی و شهری که حتی ظاهرش هم با بقیه شهرهای روسیه که رفته بودیم فرق میکرد.
مورمانسک از اون شهرهایی نیست که قرار باشه با ساختمانهای رنگارنگ و خیابانهای شلوغ و توریستیاش غافلگیرت کند. جذابیتش بیشتر در موقعیت جغرافیایی، آبوهوا و حالوهوای متفاوتش است؛ اینکه در یکی از شمالیترین نقاط روسیه ایستادهای و چند کیلومتر اون طرفتر، دریای بارنتز قرار دارد.
ساحل بارنتز؛ جایی که سرما را واقعاً حس کردیم!
بعد از آن راهی ساحل بارنتز شدیم.
اینجا دیگه سرما شوخیبردار نبود!
همین که از ماشین پیاده شدیم، باد سرد مستقیم میخورد به صورتت و تازه میفهمیدی چرا همه از قبل اینهمه روی لباس گرم تأکید میکردن.
اما با وجود سرما، منظره واقعاً دیدنی بود.
اشکالی نداره بعد سفر وقت داریم خودمون و ببندیم به ویتامین سی :)))
دریای بارنتز در مقابل ما بود و ترکیب آب، برف، آسمان خاکستری و سرمای شدید، یک منظره کاملاً متفاوت ساخته بود. از اون منظرههایی که شاید اگر عکسش و ببینی بگی «چقدر قشنگ»، ولی وقتی خودت اونجا ایستاده باشی با یک دست در جیب یه دست به گوشی که بی حس شده و کار نمیکنه نمیتونه عکس خاصی ثبت کنی که این دیالوگ و بشنوی!:)
واقعاً توی اون دما، بعد از چند دقیقه انگشتهات شروع میکنن به اعتراض.
کلیسای ناجی روی آب
بعد به کلیسای ناجی روی آب رفتیم.
این کلیسا یکی از همون جاهایی بود که فضای آرام و متفاوتی داشت. وسط اون همه سرمای قطبی و منظرههای خشن شمال، دیدن یک کلیسا با آن معماری خاص، حس متفاوتی ایجاد میکرد.
داخل که رفتیم، فضا کاملاً آرام بود و برای چند دقیقه از سرمای بیرون فاصله گرفتیم.
چیزی که برای من جالب بود، تضاد فضای کلیسا با طبیعت اطرافش بود؛ بیرون همهچیز سرد و یخزده و زمستانی، اما داخل، فضایی گرم و آرام.
ناهار؛ نسخه روسی فستفود!
بعد از چند ساعت گشت، بالاخره وقت ناهار رسید و برای ناهار سراغ فستفود رفتیم.
اما اینجا یک نکته جالب درباره روسیه توجهم رو جلب کرد.
شما به خاطر تحریمها و خروج یا تغییر فعالیت خیلی از برندهای بینالمللی، بعضی برندهای آشنا را با اسمها و برندهای روسی میبینید.
مثلاً چیزی شبیه استارباکس و میبینید، اما اسمش Star Coffee شده!
یا جایی که ظاهر و مدلش آدم و یاد KFC میاندازه، اسمش روستیک شده.
برای ما همین موضوع خودش تبدیل به یکی از جذابیتهای سفر شده بود؛ هر جا میرفتیم، ناخودآگاه دنبال این بودیم که ببینیم نسخه روسی کدوم برند معروف رو پیدا میکنیم! که البته لیدر حسابی در رابطه با این موضوع باهامون صحبت کرد کلی اطلاعات بهمون داد

یک بعدازظهر آزاد و یک انتخاب هیجانانگیز
بعد از ناهار، برنامه تمام شد و بعدازظهر ( عصر) و وقت آزاد داشتیم.
لیدر برامون چند برنامه آپشنال پیشنهاد کرد و یکی از گزینهها اسنومبیلسواری بود.
خب واقعاً کی میره مورمانسک و فرصت سوار شدن روی اسنومبیل تو دل برف و از دست میدهد؟
ما هم با کمال میل انتخابش کردیم.
قیمتش هم نسبت به چیزی که انتظار داشتیم مناسب بود و همین باعث شد خیلی راحت تر تصمیم بگیریم.
وقتی به محل برنامه رسیدیم، اسنومبیلها آماده بودن
بعد از توضیحات اولیه، سوار شدیم و راه افتادیم.
حرکت اسنومبیل روی برف حس عجیبی داشت؛ یک جور ترکیب هیجان و آرامش.
از یک طرف سرعت و حرکت روی مسیرهای برفی هیجانانگیز بود، از طرف دیگه اطرافمون رو که نگاه میکردیم، فقط سفیدی برف و طبیعت سرد و وسیع شمال روسیه را میدیدیم.

شب دوباره؛ وقت شکار شفق
شب که شد، دوباره برنامه شکار شفق قطبی داشتیم.
این بار بیشتر برای کسایی که شب قبل موفق به دیدن شفق نشده بودند.
چون شکار شفق واقعاً شبیه یک شکار واقعیه؛ باید بری، منتظر بمونی، آسمان و نگاه کنی و امیدوار باشی طبیعت با تو راه بیاد.
اما من یک اعتراف دارم...
من در تمام دوران زندگیام از اون آدمهای خوششانس بودم!
و انگار این شانس قرار نبود توی سفر شفق قطبی هم دست از سرم برداره.
در حالی که خیلیها باید چند شب منتظر میموندن تا شاید شفق را ببینن، من از همون شروع سفر سهمم و از این جادوی شمال گرفته بودم
حقیقتا برای روز سوم بیشتر از هرچیزی ذوق داشتم…
روز سوم؛ یک روز متفاوت در سرزمین سامیها
روز سوم سفر صبحانه و خوردیم ، نوشیدنی گرم و آماده شدن برای یک روز جدید.
اما برنامه امروز با روزهای قبل فرق داشت.
قرار بود امروز با فرهنگ مردمان سامی آشنا بشیم؛ بومی هایی که سالهاست در مناطق شمالی اسکاندیناوی و روسیه زندگی میکنند و زندگیشون پیوند عجیبی با طبیعت و حیوانات این منطقه داره.
لیدرمون میگفت مردمان سامی تا ۲۵ سال قبل سواد نداشتن و به زبان مخصوص خودشون صحبت میکردن و اعتقادشون به خدایان چوبی بود.
راستش قبل از اینکه برسیم، بیشتر منتظر دیدن گوزنهای شمالی بودم!
و وقتی بالاخره رسیدیم و اولین گوزن را دیدم، دقیقاً همون لحظهای بود که یکدفعه برگشتم به دوران کودکیم، ناخودآگاه یاد کارتونهای بچگی افتادم؛ همون تصاویری که همیشه توی ذهنمون از کریسمس، برف و سرزمینهای قطبی داشتیم.
فقط فرقش این بود که این بار خبری از صفحه تلویزیون نبود.
واقعاً جلوی خودمون ایستاده بود!
با اون شاخهای بزرگ و قیافه دوستداشتنی، اونقدر بامزه بودن که مدام دلم میخواست ازشون عکس بگیرم

و اما هاسکیها...
اولش اعتراف میکنم یکم میترسیدم.
بالاخره سگهای هاسکی جثه بزرگی دارند و وقتی تعداد زیادشون و کنار هم میبینی، مخصوصاً وقتی با اون انرژی و هیجانشون حرکت میکنند، یکم احتیاط طبیعیه! اما بعد... اون چشمها!
واقعاً نمیشد از چشمهاشون گذشت.
چشمهای آبی و نافذ، انگار یک نقطه آبی روی صفحه سفید بودند.
هرچی بیشتر نگاهشون میکردم، ترسم کمتر میشد.
سورتمهسواری در دل برف
یکی از بخشهای جذاب برنامه، سورتمهسواری بود و واقعاً تجربه متفاوتی بود.
در حالی که اطرافمون پر از برف بود و هوای سرد صورتمون رو سرخ کرده بود، روی سورتمه نشستیم و حرکت کردیم. کسایی که قد خیلی بلندی داشتن یا وزن خیلی زیادی داشتن اجازه نمیدادن سوار سورتمه بشن.
اما اگر بخواهم صادق باشم، با همه جذابیت گوزنها و هاسکیها و سورتمهسواری، دلچسب قسمت این گشت برای من جای دیگری بود.
ناهار!
ناهار در دل سرزمین سامیها
خدای من...
اولش سوپ ماهی آوردند.
و اجازه بدید خیلی صادق باشم:
سوپ ماهی؟ نه!
من هرچقدر هم بخوام عاشقانه از غذاهای محلی روسیه تعریف کنم، این یکی واقعاً جزو قسمتهای دوستداشتنی ناهارم نبود. شبیه به آب آکواریوم بود

اما...
اما...
اما گوشت گوزن کبابشده.
اینجا بود که ورق برگشت.
شاید اگر همین غذا و توی یک رستوران معمولی و وسط یک شهر میخوردیم، حسش اینقدر متفاوت نبود.
ولی تصور کنید وسط طبیعت سرد شمال روسیه نشستید؛ بیرون همهجا سفیده، هوا سرده، اطرافتون همون گوزنهایی هستند که یادآور کارتون های کودکیتونه و حالا یک غذای گرم و محلی جلوتون گذاشتند.
همین فضا، غذا رو چند برابر دلچسبتر میکرد.
و در کنارش یک نوشیدنی گرم روسی داشتیم که دقیقاً همون چیزی بود که بدنمون توی سرما طلب میکرد.
یک نوشیدنی گرم، غذای داغ و هوای سرد بیرون...
نشسته بودیم و غذا میخوردیم و من با خودم فکر میکردم:

این دقیقاً همون چیزی بود که براش تا اینجا اومدم
شب هم وقت ازاد داشتیم و حسابی استراحت کردیم.
روز چهارم رفتیم سمت روستای تریبرکا که بهش لبه دنیا هم میگن . چقدر جالب.
گشت امروز برای من که یجورایی شیفته فیلم و سریالم خیلی خاص بود
ساحل برفی و تخم اژدها و صندلی سریال گیم آف ترونز
یه لحظه فکر کردم
مادر اژدهام وسط اون گشت و کم مونده بود از هیجان زیادی که داشتم بزنم زیر گریه!!

خلاصه حسابی گشتیم اون منطقه و نهارمون توی رستوران محلی بود . منوی رستوران کاملا روسی بود و نوبتی لیدر و صدا میکردیم تا راهنماییمون کنه. تجربه جالبی بود اما هیچی غذاهای ایران خودمون نمیشه.
بعد از نهار رفتیم سمت ایگلو های شیشه ای ارورا ویلیج
. نگم براتون از زیبایی و نقلی بودنش . اونروز کلا فکر میکردم توی فیلم هام…
منظره ایگلو چی میبود خوب بود؟
دقیقا. نور های شفق قطبی . یعنی حتی دلم نمیخواست بخوابم که نکنه این زیبایی و لحظه ای از دست بدم.
شام و کنار گروه خوردیم . باربیکیو .
چقدرم همه هم فاز بودن باهامون .

خلاصه که کلی گفتیم و خوندیم و خاطره سازی کردیم که چرا من بگم؟ خودتون باید باشید و تجربه کنید.
این حال و هوای سینمایی همون شب بود که تموم شد
از فرداش باید اماده میشدیم بریم مسکو
پایتخت روسیه . بقول لیدرمون نیویورک روسیه.
صبح روز پنجم صبحانه و خوردیم و حرکت کردیم سمت مسکو . هتل ما اینترکنتیننتال بود که هتل لوکس واقع در مرکز شهر بود. اتاقمون و تحویل گرفتیم . یکم استراحت کردیم و ازونجایی که روز ازاد بود تایم داشتیم عکس و فیلمایی که اینمدت گرفتیم و با خیال راحت انتخاب کنیم و پست کنیم، با خانواده ویدئو کال کنیم ، حاضر شیم و بنظرتون اولین مقصد برای کسی که رسیده مسکو کجاست؟
میدان سرخ زیبا

خلاصه که میدون سرخ و متر کردیم و اون روز و هم اونجوری به پایان رسوندیم . برای شام من از برگر کینگ برگر سفارش دادم اما خواهرم رفت سوپر مارکت و کلی خرید کرد از هایلایت خریدشم بخوام بخوام یه دونات شکلاتی بود که حتما پیشنهاد میکنم بخورید. ( یچیزی که فهمیدم قیمت مواد غذایی توی روسیه خیلی ارزون و مقرون به صرفه س)

روز ششم بعد ازینکه صبحانه هتل رو خوردیم که باید بگم صبحانه ش خیلی مفصل تر از هتل مورمانسک بود لیدر اومد دنبالمون که گشت شهری مسکو و شروع کنیم. ایستگاه متروی مسکو ، خیابان آربات زیبا، مجدد میدان سرخ، نقطه سفر مسکو ( که یچیز جالبی که اونجا تجربه کردیم این بود که اگر توی این نقطه وایسی ، آرزو کنی و یه سکه به پشتت پرتاب کنی و اون سکه توی قسمت های فلزی بیفته آرزوت براورده میشه) کلیسای سنت باسیل معروف که تقریبا عکس پروفایل یک سال من و خواهرم و کل هم گروهی هامون توی همون یه نقطه در اومد و دیدیم . نهار امروزمون هم فست فود بود و برگر کینگ که باید میبودید و خواهرم و میدیدید که چقدر احساس خوبی داشت که شب قبل برگر نخورده بود .
بعد از اینکه گشتمون ( تقریبا ۶-۷ ساعت طول کشید) تموم شد برگشتیم هتل . گشت امروز یه حمله ی حسابی به پاهامون کرده بود و حسابی خسته شدیم . استراحت کردیم و شب به پیشنهاد خواهرم رفتیم نیکولسکایا . خدای من شب های خیابون نیکولسکایا خیلیییی قشنگ بود .
روز هفتم تقریبا روز اخر گشت و سفرمونه که توی روسیه هستیم و میتونیم خاطره سازی کنیم
به پیشنهاد لیدر تور آپشنال مسکو سیتی و خریدیم. و اونجا بود که فهمیدم منظورشون از نیویورک روسیه چیه. برج های بلند تو هم تو هم رفته و فضای آبی و سبزی که به گفته لیدرمون مدرن ترین بخش روسیه بود . بعدش رفتیم برج oko که ۳۵۴ متره توی آسانسورش به سمت طبقه ۹۲ گوشامون حسابی گرفت و وقتی رسیدیم طبقه ۹۲ برج ، مسکو زیر پاهامون بود . اونجا بهمون یه چای دادن که شبیه چای آلبالوی رشت بود و تقریبا یکی از خوشمزه ترین چای هایی که خوردم. اون روز هم به گشت و گذار توی بخش مدرن روسیه گذشت و بالاخره وقت کردیم با وقت ازادمون بریم پاساژ گردی کنیم و یکم سوغاتی برای دوستامون بخریم

شب وسایلمون و جمع کردیم و غول مرحله اخر جمع کردن چمدون بود .
جالبه این لباسا اول سفر چجوری توی این چمدون جا شده بود..
روز اخر لیدر اومد دنبالمون که ببرتمون فرودگاه
صبحانه روز اخر و هتل برامون پک کرده بود
کل مسیر هتل تا فرودگاه و خوابیدم..
و نهایتا بعد از هزاران گیتی که خودمونو پاسپورت و ویزامونو چمدونمون چک میشد
این سفر و به پایان رسوندیم و برگشتیم تهران

بنظر من سفر تنها چیزیه که با تجربه ش ثروت مند تر میشی. و خدارو شاکرم بابت تجربه ی این ثروت معنوی.
«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی»
— سعدی