به خاطر علاقهی همیشگیام به سفر و زنده نگه داشتن خاطرات خوب، تصمیم گرفتم تجربهی سفرمون به تایلند رو بنویسم و با شما به اشتراک بذارم. بعد از تعطیلات عید و سفر آنتالیا، با همسرم قول گذاشتیم مدتی دست نگه داریم، پول جمع کنیم و برای یک مقصد متفاوت و هیجانانگیز برنامهریزی کنیم.
اما اردیبهشت که رسید و خستگی سفر قبلی از تنمون در رفت، دوباره وسوسهها شروع شد! از اون صداهای آشنا که میگه «چند بار قراره زندگی کنیم؟ تا جوونیم و حال و حوصله داریم باید بریم و ببینیم!» خلاصه مقاومت چندانی نکردیم و تصمیم گرفتیم برای تعطیلات خرداد دوباره چمدان ببندیم.
نوبت بخش موردعلاقهی من بود: پیدا کردن مقصد و تور مناسب. با توجه به اینکه قبلاً تجربهی سفر به وان، استانبول، ترابزون، اوزونگل، باتومی، تفلیس، آنتالیا و دبی رو داشتیم، دنبال جایی بودیم که حالوهوای تازهای داشته باشه. بعد از کلی جستجو و مقایسه، بالاخره تایلند انتخاب شد.
چند روزی روزی پنج، شش ساعت در سایتهای مختلف گشتم، قیمت آژانسها رو مقایسه کردم و در نهایت اژانس ارزوی سفر پارسیان رو انتخاب کردیم. هماهنگیهای اولیه تلفنی انجام شد و تور ۷ روزه تایلند (۴ شب پاتایا و ۳ شب بانکوک) به قیمت نفری ۳۵ میلیون تومان رزرو شد.
برای ویزت تمکن مالی نیاز داشت تمکن مالی، ۵۰ میلیون تومان یک روز در حساب من بود و نامه گرفتم، بعد مبلغ به حساب همسرم منتقل شد و برای ایشون هم نامه جداگانه گرفتیم. البته اگر ۱۰۰ میلیون در یک حساب داشته باشید، یک نامه برای زوج کافی هست.
پرواز ما ۱۱ خرداد ۱۴۰۲ ساعت ۲۱:۳۰ با ماهان بود. روز پرواز با هیجان راهی فرودگاه امام خمینی شدیم. یک هفته قبل هم ارز مسافرتی (۵۰۰ دلار برای هر نفر) رو از بانک ملت گرفته بودیم. بعد از دریافت کارت پرواز، با دستگاههای خودپرداز مخصوص فرودگاه، دلارها رو با وارد کردن کد ملی و شناسه حواله تحویل گرفتیم؛ فرآیندی که واقعاً راحت و جالب بود.
هواپیما با حدود ۱۰ دقیقه تأخیر بلند شد و سفرمون شروع شد. صندلیها قابل قبول بود، برای هر نفر پتو و بالش گذاشته بودند و مهماندارها برخورد خوبی داشتند. حدود یک ساعت بعد شام سرو شد؛ سبزیپلو با گوشت، سالاد، پیشغذا، نوشیدنی و دسر. سیستم سرگرمی هم فعال بود و میشد فیلم، سریال یا موسیقی انتخاب کرد. پرواز حدود ۶ ساعت و نیم طول کشید و صبحانه هم قبل از فرود سرو شد.
حدود ساعت ۷ صبح به وقت بانکوک رسیدیم (اختلاف ساعت با تهران سه ساعت و نیم جلوتره). در فرودگاه کمی سردرگم شدیم چون خبری از لیدر فارسیزبان نبود، اما بالاخره کارگزار تایلندی رو پیدا کردیم. به هر کدوممون یک سیمکارت با ۵۰۰ مگ اینترنت دادند و بعد سوار ون تمیز و مرتب شدیم تا به سمت پاتایا حرکت کنیم. مناظر مسیر دیدنی بود، اما من بیشتر مسیر رو خواب بودم!
نزدیک ساعت ۱۱ یا ۱۲ ظهر به هتل چهارستاره آسیا پاتایا رسیدیم. هتل روی یک بلندی قرار داشت و چشماندازش به دریا واقعاً تماشایی بود. محوطهی پشتی و استخرش حس یک گوشهی آرام از بهشت رو داشت. در لابی، لیدر تور تایلند اطلاعات اولیه و ساعت صبحانه رو توضیح داد و تورهای پیشنهادی رو معرفی کرد، اما ما با توجه به تحقیقاتی که کرده بودیم تصمیم گرفتیم خودمون برنامهریزی کنیم.

ساعت ۱۴ اتاق رو تحویل گرفتیم. اتاق ما در طبقه ششم، رو به باغ بود و منظرهی سرسبزی از پنجره دیده میشد. اتاقهای رو به دریا در اختیار مهمانهای هندی بود که برای مراسم عروسی اومده بودند. اتاق تمیز و مرتب بود، فشار آب عالی، و دیدن شلنگ آب در سرویس بهداشتی برای ما یک امتیاز بزرگ محسوب میشد!
من و همسرم بعد از اینکه چمدانها رو سر و سامان دادیم، بدون معطلی لباس عوض کردیم و مستقیم رفتیم سمت استخر تا خستگی مسیر رو از تن بیرون کنیم.
وای از اون استخر! آبش شفاف و درخشان بود، تمیز و خنک؛ همون چیزی که بعد از چند ساعت پرواز و جاده لازم داشتیم. فقط چند دقیقه داخل آب بودیم که انگار تمام خستگی سفر شسته شد و رفت.
بعد از کمی استراحت، من و همسرم همراه دو نفر از دوستانی که همسفرمان بودند راهی بیگ بودای پاتایا شدیم. با یک تاکسی و توافق با راننده، نفری ۱۰۰ بات پرداخت کردیم و خیلی زود به مقصد رسیدیم؛ مسافت هم آنقدرها که فکر میکردیم دور نبود.

معبد بیگ بودا روی بلندی قرار گرفته و از آن بالا شهر پاتایا زیر پایت پهن میشود؛ منظرهای تماشایی که ارزش بالا رفتن را دارد. اگر با لباسهای کوتاه مثل شلوارک یا تاپ بروید، پارچههایی در اختیارتان میگذارند تا برای رعایت احترام، پوشش مناسب داشته باشید.
در مسیر برگشت، وسوسهی ماساژ رهایمان نکرد! وارد یک سالن کوچک و جمعوجور شدیم که چهار خانم خوشبرخورد با لبخند از ما استقبال کردند. با زبان اشاره هرکدام نوع ماساژ را انتخاب کردیم. من ماساژ تایلندی گرفتم؛ یک ساعتش آنقدر لذتبخش بود که واقعاً نفهمیدم چطور گذشت. هزینهاش فقط ۲۰۰ بات بود و نفری ۲۰ بات هم انعام دادیم. در پایان هم با یک فنجان چای از ما پذیرایی کردند؛ ساده اما دلچسب.
شب اول سری به واکینگ استریت زدیم؛ خیابانی پرهیاهو با کافهها و کلابهایی که موسیقی زنده در آنها جریان داشت. فضای شبانهاش پرانرژی و شاد بود. اگر جمعتان بزرگسال است، دیدن این خیابان خالی از لطف نیست، اما طبیعتاً برای کودکان مناسب نیست.

روز دوم طبق برنامهریزی قبلی تصمیم گرفتیم به جزیره مرجانی، یا همان Koh Larn برویم. صبحانه هتل چندان باب میل من نبود (بیشتر شامل غذاهای تایلندی مثل برنج، خوراک مرغ، سوسیس و سبزیجات پخته بود)، اما با نصب اپلیکیشن Bolt تاکسی گرفتیم و با ۹۶ بات به اسکله بالیهای رسیدیم. از آنجا با لنج نفری ۲۰ بات راهی جزیره شدیم. منظرههای دریا در مسیر واقعاً چشمنواز بود و هر لحظه ما را غافلگیر میکرد.

بعد از حدود ۴۵ دقیقه به جزیره رسیدیم. اول از فروشگاه 7-Eleven آب و بستنی خریدیم تا کمی از گرما کم شود. ساحل اصلی شلوغ بود، اما قبلاً درباره ساحل خلوتتر Samae خوانده بودم. با وانتهای خطی جزیره به آنجا رفتیم. مسیرش آنقدر زیبا بود که ترجیح دادم فقط نگاه کنم و لحظه را در ذهنم ثبت کنم.

در ساحل Samae تخت نفری ۱۰۰ بات اجاره کردیم. امکاناتی مثل دوش و سرویس بهداشتی محدود بود، اما زیبایی ساحل همهچیز را جبران میکرد؛ شنهای سفید، موجهای بلند، کوههای سبز اطراف و آرامشی که به سختی میشود توصیفش کرد. حوالی ساعت ۴ عصر به اسکله برگشتیم و با لنج به پاتایا برگشتیم.
نزدیک هتلمان یک 7-Eleven بود که هر وقت گرسنه میشدیم به آن پناه میبردیم. اسنکهای آمادهای داشت که همانجا برایمان گرم میکردند. کمی جلوتر هم یک خانم جوان با میوههای تازه اسموتی درست میکرد و ما مشتری ثابتش شده بودیم. هنوز لیوان اول تمام نشده، برای بعدی میوه انتخاب میکردیم!
به محض رسیدن به هتل، مستقیم رفتیم استخر. بعد از گرمای ساحل و آب شور دریا، آب زلال استخر واقعاً حالمان را جا آورد. حدود ساعت ۷ تصمیم گرفتیم به نایت بازار برویم. با Bolt تاکسی گرفتیم و حدود ۱۰۵ بات پرداخت کردیم. روبهروی مرکز خرید رویال گاردن پلازا وارد یک سالن ماساژ شیک شدیم و ماساژ روغنی گرفتیم، اما اینبار اصلاً راضی نبودیم؛ حس میکردیم با بیحوصلهگی کار میکنند. با وجود پرداخت هزینه بیشتر، تجربه دلچسبی نبود و همانجا تصمیم گرفتیم از فردا دوباره به همان سالن کوچک نزدیک هتل برگردیم.

بعد به مرکز خرید رویال گاردن پلازا رفتیم؛ جلوی ورودیاش یک هواپیمای قرمز نصب شده که توجه هر رهگذری را جلب میکند. طبقه اول قیمتهای مناسبی داشت و حسابی خرید کردیم. طبقه دوم فروشگاهی کرهای با اجناس متنوع و باکیفیت بود. طبقه سوم هم بخشهای سرگرمی مثل تونل وحشت و اتاق فرار داشت؛ حتی اگر بلیت نخرید، فضای بیرونیاش با دکورهای ترسناک و شخصیتهای گریمشده حسابی هیجانانگیز است.
ورودی دیگر مرکز خرید به خیابان ساحلی باز میشود؛ خیابانی زیبا با نخلهای بلند در کنار دریا. دیدنش را از دست ندهید. وقتی به نایت بازار رسیدیم، تقریباً ساعت ۱۱ بود و بیشتر مغازهها بسته شده بودند، اما در روزهای بعد رفتیم و برای خرید سوغاتی جای مناسبی بود.
روز سوم به دیدن پناهگاه حقیقت (Sanctuary of Truth) رفتیم. با تاکسی و پرداخت ۱۱۲ بات به آنجا رسیدیم و بلیت نفری ۵۰۰ بات تهیه کردیم. این سازه تماماً چوبی واقعاً نفسگیر است؛ عظمت و ظرافتش در عکسها هم بهسختی جا میشود. بازدید با تورهای چندزبانه انجام میشود و ما تور انگلیسی را انتخاب کردیم. هنگام ورود کلاه ایمنی و چتر میدهند و با راهنما وارد بخشهای مختلف میشوید. اینجا هم پوشش مناسب الزامی است.

بهنظر من یکی از زیباترین دیدنیهای پاتایا همین پناهگاه حقیقت است و حتماً ارزش بازدید دارد. در محوطهاش کافه، فیلسواری، امکان عکاسی با لباس محلی، فضای سبز و برکهای زیبا هم وجود دارد که گردش را کاملتر میکند.
راستش دلم نمیآمد از معبد حقیقت بیرون بیایم. هر گوشهاش را که نگاه میکردی، یک نقش تازه، یک جزئیات ظریف یا یک قاب متفاوت چشمنوازی میکرد. اما گرمای هوا و خستگی دوستان باعث شد بالاخره دل بکنیم و راهی شویم.
از آنجا با تاکسی به مرکز خرید اوتلت پاتایا رفتیم. چند قدمی که داخلش زدیم، خیلی زود فهمیدیم قیمتها آنطور که انتظار داشتیم مناسب نیست. بنابراین بدون معطلی دوباره تاکسی گرفتیم و به همان رویال گاردن پلازا برگشتیم؛ جایی که قبلاً هم از خریدش راضی بودیم و این بار هم دست خالی بیرون نیامدیم.

در مورد غذا باید بگویم که من و همسرم چندان با طعم و عطر غذاهای تایلندی ارتباط برقرار نکردیم. آن بوی خاص ادویهها برای ذائقه ما کمی غریب بود. بیشتر سراغ رستورانهای هندی یا عربی میرفتیم. با جستجو در اینترنت به رستوران هندی “Madras” رسیدیم که میگفتند از بهترینهای پاتایا است؛ و واقعاً هم همینطور بود. اول یک پرس سفارش دادیم برای امتحان، اما وقتی دیدیم چقدر خوشطعم است، دوباره سفارش دادیم!
نکتهای که برای ما جالب بود این بود که طعم گوشت گوسفندی در تایلند با ایران فرق دارد و چندان به مذاقمان خوش نیامد. حتی مکدونالد، که معمولاً در هر کشوری همان طعم آشنا را دارد، اینبار آن حس همیشگی را نداشت. ما که در سفرها مشتری ثابت مکدونالد بودیم، در تایلند فقط یک بار امتحانش کردیم.
اگر به طعمهای آشنا وابسته هستید، بد نیست چند قوطی کنسرو یا تن ماهی همراه داشته باشید تا اگر دلتان هوای غذای ساده و مطمئن کرد، خیالتان راحت باشد.
روز چهارم اقامتمون در پاتایا، تصمیم گرفتیم کمی از دویدن و گشتوگذار فاصله بگیریم و فقط حالِ لحظه رو زندگی کنیم. من و همسرم موندیم داخل هتل و وقتمون رو به دریا و استخر اختصاص دادیم؛ و راستش یکی از بهترین انتخابهای سفر همین بود.
هوا نیمهابری و دلانگیز بود، استخر تقریباً خلوت و حس میکردیم کاملاً برای خودمونه. نمنم بارون هم که شروع شد، فضا رو رویاییتر کرد. ترکیب صدای بارون، آب زلال استخر و آرامش بیدغدغه سفر، یکی از خاطرهانگیزترین لحظههای زندگیمون رو ساخت.
عصر هم برای تماشای منظره شهر به بام پاتایا (View Point Pattaya) رفتیم. از اون بالا، شهر و خط ساحلی مثل یک تابلو نقاشی زیر پات باز میشد. نسیم خنک و چشمانداز وسیع شهر، خستگی هر چند روز گشتوگذار رو از تن آدم بیرون میکرد. جالب اینکه بازدید از این نقطه هم کاملاً رایگانه و ارزش دیدن رو حتماً داره.
شب آخر در پاتایا دلمان هوای غذای ایرانی کرد. با دیدن تبلیغ رستوران سلفسرویس حاتم، وسوسه شدیم سری به آن بزنیم. اما تجربهاش اصلاً مطابق انتظار نبود. کیفیت غذا پایین بود و نه طعمش رضایتبخش بود نه ظاهرش. تقریباً دستنخورده از سر میز بلند شدیم. حتی به صاحب رستوران که ایرانی هم بود گفتم این ضعیفترین غذایی بوده که در پاتایا خوردهام؛ پاسخش فقط یک عذرخواهی کوتاه و بیحوصله بود. با این حال، شب را با یک ماساژ عالی جمعبندی کردیم تا خاطرهاش کمی بهتر شود.
صبح ساعت ۱۱ ون آمد دنبالمون تا راهی بانکوک شویم. حوالی ساعت یک بعدازظهر به هتل چهارستاره پرینس پالاس رسیدیم. لابی هتل شیک و مرتب بود و هر چه بیشتر داخلش قدم میزدیم، بیشتر از معماری و حالوهوایش شگفتزده میشدیم؛ بعضی بخشها حال و هوای یک قصر قدیمی را داشت. اتاقمان در طبقه شانزدهم بود با چشماندازی رو به شهر بانکوک. از تمیزی و فضای اتاق کاملاً راضی بودیم و شروع اقامتمان در پایتخت، با حس خوبی همراه شد.
تورلیدر بانکوکمان یک آقای جوان به نام علی بود. از همان ابتدا مشخص بود با بعضی لیدرهای دیگر فرق دارد؛ بیشتر از اینکه دنبال فروش تور به هر قیمتی باشد، واقعاً سعی میکرد راهنمایی درست و منصفانه بدهد. درباره شهر، مسیرهای رفتوآمد و مراکز خرید با حوصله توضیح داد و حس خوبی منتقل کرد.
تور سافاری ورلد را هم از ایشان خریدیم؛ نفری ۱۶۰۰ بات شامل ترنسفر اختصاصی و ناهار سلفسرویس. با توجه به مقایسهای که قبلاً انجام داده بودیم، قیمتش منطقی به نظر میرسید و با خیال راحت رزرو کردیم.
شب برای گشتوگذار به خیابان معروف سوخومیت رفتیم؛ خیابانی پرجنبوجوش و زنده که دیدنش خالی از لطف نیست. برای شام هم به یک رستوران عربی به نام «ابوسعید» رفتیم. یک پرس بریانی گوشت دونفره سفارش دادیم که ۴۵۰ بات شد و انصافاً هم خوشطعم بود.
صبح ساعت ۹ برای صبحانه پایین رفتیم و تنوع غذاها نسبت به هتل پاتایا خیلی بهتر بود؛ میز صبحانه کاملتر و انتخابها بیشتر بود. ساعت ۱۰ یک ون تمیز با رانندهای خوشبرخورد دنبالمون آمد تا به سمت سافاری ورلد حرکت کنیم. مسیر تقریباً یک ساعت طول کشید و من بیشتر راه را خواب بودم.
وقتی رسیدیم، فضای سبز و وسیع مجموعه حسابی جلب توجه میکرد. بلیتها برایمان تهیه شد و دستبندهایی به دستمان بستند که نشان میداد شامل ورودیه، شرکت در شوها و ناهار هستیم.
نمایش اورانگوتانها را از دست دادیم، اما شوی فیلها را دیدیم که جذاب و سرگرمکننده بود. گرمای هوا و جمعیت زیاد کمی اذیت میکرد، اما باعث نشد از آمدن پشیمان شویم. بعد از آن نمایش دلفینها و یک برنامه نمایشی شبیه جنگهای سینمایی را دیدیم. شوی شیرهای دریایی را دیگر به خاطر خستگی و شلوغی نرفتیم. آن روز انگار تمام دانشآموزان بانکوک برای اردو به سافاری آمده بودند!
در ادامه سوار همان ون تور شدیم و وارد بخش سافاری آزاد شدیم؛ جایی که حیوانات در فضای باز زندگی میکنند و ماشینها از میانشان عبور میکنند. تجربهای هیجانانگیز بود؛ از پشت شیشه ون، کمتر از یک متر با شیر و ببر و پلنگ فاصله داشتیم. این بخش حدود نیم ساعت طول کشید و یکی از خاطرهانگیزترین قسمتهای آن روز شد.
راه برگشت به هتل خودش یک ماجراجویی جدا بود! ترافیک بانکوک واقعاً نفسگیر است؛ طوری که آدم با خودش میگوید ترافیک تهران در مقایسه با این، اصلاً چیزی نیست. بین توقفهای طولانی، کمی چرت زدیم، دوباره بیدار شدیم، وسط راه از یک 7-Eleven خرید کردیم، باز خوابیدیم و بالاخره حوالی ساعت ۶ عصر به هتل رسیدیم.
شب، من و همسرم تصمیم گرفتیم به مرکز خرید آیکون سیام برویم. واقعاً باید بگویم فوقالعاده بود؛ مدرن، باشکوه و چشمنواز. از نظر طراحی و موقعیت کنار رودخانه، بهنظر من حتی از دبی مال هم خاصتر و جذابتر بود.
یکی از ورودیهای این مرکز خرید مستقیم به اسکله قایقها و کشتیهای تفریحی رودخانه چائو فرایا وصل میشود. ما هم سوار یکی از اتوبوسهای دریایی شدیم و دو ایستگاه با آن رفتیم. بعد از یک باران شدید، هوا ابری شده بود و آسمانخراشهایی که نیمهشان در ابر فرو رفته بود، منظرهای خلق کرده بودند که بیشتر شبیه یک تابلو نقاشی بود تا یک شهر واقعی. لحظهای بود که فقط باید میایستادی و تماشایش میکردی.
روبروی آیکون سیام ایستگاه مونوریل قرار داشت و ما که عادت داریم در سفر از حملونقل عمومی استفاده کنیم، اینبار هم سراغ مترو رفتیم. کارت تهیه کردیم و با تعویض سه خط، در مجموع ۹۸ بات پرداخت کردیم. وقتی از ایستگاه بیرون آمدیم، دنبال بازار پراتونام گشتیم. کمی دیر شده بود و بعضی کوچهها حالوهوای خلوت و مرموزی داشت، اما با دلگرمی دادن به همدیگر راه را ادامه دادیم.
بازار شبانه پراتونام فضای جالبی داشت و قیمتها واقعاً مناسب بود. خرید کردیم و حسابی چرخ زدیم، اما با شروع باران، غرفهدارها یکییکی بساطشان را جمع کردند. ما که نمیخواستیم حتی یک لحظه از زمان سفر را از دست بدهیم، تصمیم گرفتیم با یک ماساژ خستگی را در کنیم. ماساژ تایلندی یکساعته نفری ۲۵۰ بات شد و کاملاً راضی بیرون آمدیم. وقتی به هتل رسیدیم، ساعت حدود دو یا سه نیمهشب بود.
روز سوم بانکوک – شهربازی و پارک آبی سیام


صبح حدود ساعت ۱۰ با اپلیکیشن Bolt تاکسی گرفتیم و راهی پارک سیام شدیم. چون خارج از شهر بود، کرایه ۲۵۰ بات شد. راننده پیشنهاد داد با پرداخت ۷۵ بات عوارض اتوبان، نیم ساعت زودتر برسیم و ما هم قبول کردیم؛ بالاخره وقت در سفر طلاست. حدود ۵۰ دقیقه بعد رسیدیم و از راننده خواستیم بلیتها را برایمان تهیه کند. ورودی شهربازی و پارک آبی با استفاده نامحدود نفری ۱۰۰۰ بات شد.
شهربازی خلوت، تمیز و آرام بود؛ انگار کل مجموعه فقط برای ما دو نفر باز شده باشد. هر دستگاه را با لبخند مخصوص ما روشن میکردند. حتی بعضی ترنهای بزرگ که من جرأت سوار شدن نداشتم، فقط برای همسرم راهاندازی شد! من هم تنها سوار کشتی صبا شدم و دیدن حرکت آن سازه عظیم فقط برای یک نفر واقعاً جالب بود. حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از هیجان و خنده.
حدود ساعت یک به سمت پارک آبی رفتیم. دم ورودی نقشه هر دو مجموعه را میدهند و پیدا کردن بخشها راحت است. پارک آبی چهار سرسره داشت؛ خیلی دنبال هیجان فوقمدرن نباشید، اما فضای سبز و طراحیاش آرامش خاصی داشت. یک استخر موج بزرگ داشت که شبیه ساحل طراحی شده بود و حسوحال مالدیو را تداعی میکرد. ما چون قبلاً پارک آبی آتلانتیس دبی را تجربه کرده بودیم، بیشتر به دنبال زیبایی محیط بودیم تا هیجان، و از این نظر کاملاً راضی بودیم.
داخل پارک هم یک پیتزای هاوایی با آناناس، سیبزمینی سرخکرده و چهار عدد ناگت سفارش دادیم که در مجموع ۱۲۵ بات شد؛ ساده اما دلچسب بعد از چند ساعت بازی و آبتنی.
شب آخر دوباره به سوخومیت رفتیم؛ قدم زدیم، شام خوردیم و سعی کردیم از آخرین لحظههای سفر نهایت استفاده را ببریم. ته دلم دوست داشتم فردا بهجای برگشتن، سه روز دیگر در همان هتل پاتایا بمانم و فقط استراحت کنم… اما زندگی واقعی پشت در منتظر بود و یادآوری میکرد که وقت برگشتن است.
صبح بعد از صبحانه، وسایلمان را جمع کردیم و اتاق را تحویل دادیم. چمدانها را در امانت هتل گذاشتیم. هتل ما از طبقه یازدهم به بالا شروع میشد و طبقات پایینتر یک مرکز تجاری عمدهفروشی بود، شبیه بازارهای خودمان با قیمتهای مناسب. آنجا حسابی خرید کردیم و سوغاتیهای خوبی گرفتیم؛ اگر به بانکوک رفتید، دیدن چنین مراکزی میتواند بهصرفه باشد.
ساعت چهار عصر ترنسفر فرودگاه آمد دنبالمون، اما دو زوج دیگر که هممسافرمان بودند، حدود یک ساعت و نیم همه را در ون معطل کردند. واقعاً عجیب بود که چند آدم بالغ نتوانند زمانبندی سادهای را رعایت کنند. راننده بالاخره تصمیم گرفت بدون آنها حرکت کند، اما بعد از حدود پانزده دقیقه، از آژانس تماس گرفتند که باید برگردد. ظاهراً آن دوستان با دو ساعت تأخیر تماس گرفته بودند و گفته بودند راننده آنها را جا گذاشته! راننده بیچاره دوباره مسیر را برگشت و آنها را سوار کرد. بدتر اینکه بهجای عذرخواهی، با خنده از این ماجرا تعریف میکردند؛ رفتاری که واقعاً ناراحتکننده بود.
از طرفی ترافیک سنگین بانکوک هم استرس جا ماندن از پرواز را دوچندان کرده بود. بعد از حدود سه ساعت بالاخره به فرودگاه رسیدیم و نفس راحتی کشیدیم. کارت پرواز را گرفتیم و منتظر شدیم. پرواز ساعت ۹:۳۰ شب با ماهان بود که حدود یک ساعت تأخیر داشت. صندلیهای این پرواز چندان راحت نبود و من تقریباً نتوانستم بخوابم؛ خستگی سفر مانده بود و خوابی که به چشمم نیامد.
بالاخره حوالی ساعت ۲ بامداد به وقت تهران هواپیما روی باند نشست و ما دوباره به دنیای همیشگیمان برگشتیم؛ به برنامههای روزمره، کار، مسئولیتها… انگار سفر مثل خوابی شیرین بود که تمام شد، اما ردّش هنوز در ذهن و دلمان مانده بود.
امیدوارم روایت این سفر و تجربههایی که با شما در میان گذاشتم، برایتان مفید باشد و بتواند گوشهای از مسیر سفر آیندهتان را هموارتر و خاطرهانگیزتر کند. سفر، فقط دیدن جاهای جدید نیست؛ ساختن لحظههایی است که سالها بعد با لبخند به یادشان میافتیم.