سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و عاشقان سفر، الان که دارم اولین کلمات و جملات را به عنوان سفرنامه یادداشت می کنم برام باور کردنی نیست که آخرش به آرزوم رسیدم و این سفر رو با همسرم رفتیم و الانم دارم سفرنامش رو مینویسم، منی که همیشه سفرنامه های تایلند رو دونه به دونه خوانده بودم و واقعا در طول این سفر خیلی بهم کمک کرده بود.
در ماه مبارک رمضان امسال یعنی 1403 بود که فکر سفر دوباره مثل خوره توی مغزم افتاد و این سفر لعنتی ولکنم نبود که با خودم تصمیم گرفتم آنتالیا، قونیه و مارماریس رو یکجا برم و حتی 1 هفته ای هم در مورد این مسیرها تحقیق کردم و سفرنامه میخوندم، خلاصه خیلی اطلاعات بدست آوردم. یک شب توی اینستاگرام داشتم میچرخیدم که چشمم دوباره به تایلند افسانه ای افتاد از پوکت، فی فی و.... همین بود و تمام. با خودم کلنجار میرفتم که هزینش بسیار زیاد هست و خیلی دوره ، دردسرهای ویزا گرفتن و.... حالا ما بچه کوچیک 4 ساله داشتیم و واقعا نه هزینش رو داشتم و نه تایلند مناسب بچه هست ولی دیگه شد که شد، خلاصه همه جوره خودم رو توجیه کردم و به خودم قبولاندم که باااااید این سفر رو مثل ماه عسل با همسرم برم و زندگی، یک سفر تایلند به من بدهکار بود، واقعا بدهکار بود.
در مورد پسرم که در سفرنامه های قبلیم هستش، تصمیم گرفتیم که در خانه خودمان بماند و زحمتش رو انداختیم گردن پدر و مادر خانومم و این 10 روز اونا به خانه ما آمدند و از پسرم مراقبت کردند. از فکر پسرم که خیالم راحت شد و پول رو هم که با قرض و فلان جور کردم ، مشغول تحقیقات گسترده در مورد نحوه سفر، آژانس ها، شهرها و.... شدم که بالاخره تصمیم گرفتم از آژانس ارزوی سفر پارسان این تور تایلند رو خریداری کنم که با کانتر بسیار خوب و بامسئولیت، آشنا شدم و در این راه خیلی به من کمک کرد .
این تور رو در تاریخ 22 فروردین ماه در بحبوحه تنش ایران و اسراییل خریدم که دلار تا 70ت رفت و متاسفانه برای من گرونتر تمام شد و تور 7 شب و 8 روز پوکت(4شب) و پاتایا(3شب) برای تاریخ 13 اردیبهشت ماه ، به قیمت 55ت برای هر نفر ، که برای 2 نفر 110ت تمام شد. دقیقا وقتی من این تور پوکت و پاتایا رو گرفتم که برای فرداش تمام پروازهای فرودگاه ها به خاطر مسائل امنیتی لغو شد و بسته شدند و خودم خیلی استرس داشتم که خوشبختانه به زودی این تنش ها پایان یافت و دلار هم پایین اومد.
۳ روز قبل از سفر از طریق پیام رسان بله اقدام به خرید ۱۰۰۰ دلار ارز مسافرتی برای ۲ نفر کردم که مبلغ ۴۶ت برای ۱۰۰۰ دلار پرداخت کردم و در باجه خودپرداز فرودگاه امام با کد پیگیری ، خیلی راحت ارز رو دریافت کردم. عوارض خروج هم نفری ۴۰۰ ت و جمعا ۸۰۰ت پرداخت کردم. خودم شهرستان مهاباد هستم و پنجشنبه با ۸ ساعت رانندگی بالاخره به فرودگاه رسیدم و ماشینم را در پارکینگ شماره ۳ روباز پارک کردم و برای این ۱۰ روز ۳۵۰ت ازم گرفتن و واقعا قیمتش مناسب بود.
قرار بود ساعت 10 شب پرواز داشته باشیم که به خاطر شرایط جوی و باران ، 3 ساعت تاخیر خورد و ساعت 1 بامداد با هواپیمای ماهان پرواز کردیم که با 7 ساعت پرواز به فرودگاه بینالمللی سووارنابومی بانکوک رسیدیم و سفر خیلی راحتی داشتیم، در طول سفر 2 بار هواپیمای ماهان از مسافرها پذیرایی کرد و صندلی ها و جای پای راحتی برای خواب داشت.
حدود ساعت ۱۱ به وقت محلی وارد فرودگاه بانکوک شدیم؛ فرودگاهی وسیع و مدرن که از همان ابتدا بزرگیاش توجه را جلب میکرد. مراحل ورود، بررسی ویزا و انگشتنگاری خیلی سریعتر از چیزی که انتظار داشتم انجام شد. برنامه مان این بود که همان روز ساعت ۳ بعدازظهر از بانکوک به مقصد پوکت پرواز کنیم. خوشبختانه پرواز بدون تأخیر انجام شد و پس از حدود یک ساعت و نیم به فرودگاه بینالمللی پوکت رسیدیم.
هماهنگی ترانسفر آژانس دقیق و منظم بود؛ بدون معطلی سوار ون شدیم و حدود ساعت ۵ عصر به سمت منطقه پاتونگ حرکت کردیم. هتل من، Bel Aire، یک هتل سه ستاره در مرکز پاتونگ بود که فقط چند قدم با ساحل فاصله داشت. دسترسی آسان به فروشگاهها، رستورانها و فضای پرجنبوجوش اطراف، موقعیتش را برای اقامت بسیار مناسب کرده بود.
پس از تحویل اتاق، تورلیدر به لابی آمد و توضیحاتی درباره شهر، فروشگاههای 7-Eleven، رستورانهای ایرانی، مراکز ماساژ و گشتهای جزیره ارائه داد. یک سیمکارت رایگان با ۵ گیگ اینترنت هم در اختیارم گذاشت. البته من از قبل در فرودگاه بانکوک دو سیمکارت AIS خریده بودم که هرکدام شامل ۱۵ گیگ اینترنت ۱۰روزه بههمراه مکالمه و پیامک بود. قیمت هر سیمکارت ۳۹۹ بات بود و واقعاً از نظر سرعت و پوشش اینترنتی عالی عمل میکرد؛ تقریباً در همه جا اینترنت 5G در دسترس بود.
برای اطلاع دوستانی که دغدغه هزینه دارند، نرخ تبدیل آن زمان حدود ۳۶ بات برای هر دلار بود و با احتساب ارز مسافرتی، هر بات برای من چیزی حدود ۱۳۰۰ تومان تمام میشد. برای احتیاط، ۵۰۰ دلار هم پیش از سفر از بازار آزاد تهیه کرده بودم.
تورلیدر پیشنهاد خرید تورهای جزیره و گشت شهری را داد، اما با احترام توضیح دادم که از قبل برنامهریزی کردهام. واقعیت این است که پیش از سفر، از طریق گوگلمپ شرکتهایی با امتیاز بالا را پیدا کرده و از طریق واتساپ با آنها هماهنگ کرده بودم. تورهای پوکت و پاتایا را از همان ایران رزرو کردم. هم از نظر قیمت مقرونبهصرفهتر بودند و هم خدماتشان رضایتبخش بود. نکته جالب اینکه قیمتهایی که روی بروشورها درج میشود معمولاً قابل مذاکره است و مبلغ نهایی بسیار کمتر از آن چیزی است که ابتدا اعلام میکنند؛ در ادامه سفرنامه حتماً جزئیات بیشتری درباره این موضوع خواهم نوشت.
راستش یکی از اصلیترین دلایل سفرم به تایلند، دیدن جزایر افسانهای فیفی و جیمز باند بود. از همان ابتدا میخواستم یک برنامه کامل و منظم برای بازدید از این جزایر داشته باشم و خوشبختانه دقیقاً همان چیزی شد که در ذهنم تصور کرده بودم.
شرکتی که از قبل با آن هماهنگ کرده بودم، خیلی سریع نمایندهاش را به هتل فرستاد. همانجا در لابی هتل، برنامه تورهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه را نهایی کردیم. برای تور دو روزه و یکشبه جزایر فیفی و همچنین تور جزیره جیمز باند، به ازای هر نفر ۴۸۰۰ بات پرداخت کردم که در مجموع ۹۶۰۰ بات شد. برنامه کامل مسیرها و جزایری که قرار بود بازدید کنیم مشخص بود و قرار شد صبح زود، ساعت ۵، از لابی هتل سوار ون شویم.
وقتی خیالم از بابت تورها راحت شد و تسویه حساب انجام دادیم، برای رفع خستگی راهی خیابانهای پاتونگ شدیم. اولین توقفمان یک سالن ماساژ بود. ماساژ پا به مدت ۴۰ دقیقه، نفری ۲۵۰ بات؛ تجربهای ساده اما بسیار آرامشبخش که خستگی سفر را تا حد زیادی از تنمان بیرون کرد.
در تایلند مراکز ماساژ تقریباً در هر خیابانی دیده میشوند و بسته به موقعیت و کیفیت، قیمتها متفاوت است. نکته جالبی که برایم تازگی داشت، فراوانی فروشگاههایی بود که محصولات ماریجوانا عرضه میکردند؛ فضایی که برای گردشگران آزادانه و بدون پنهانکاری فراهم شده بود و برای من که با چنین صحنهای آشنا نبودم، جالب توجه بود.
اگر به تایلند سفر کردید، از کنار میوههای استوایی بهسادگی عبور نکنید. بسیاری از این میوهها در ایران یا کمیاباند یا با قیمتهای بالا فروخته میشوند، اما آنجا تقریباً در هر گوشهای میتوان آبمیوههای تازه یا میوههای خردشده و آماده پیدا کرد؛ هم باکیفیت، هم خوشطعم و هم مقرونبهصرفه. ما هم هر جا فرصت میشد، یک لیوان آبمیوه خنک یا ظرفی میوه تازه میگرفتیم و حسابی لذت میبردیم.
بعد از ماساژ و یک میانوعده خوشمزه، راهی خیابان معروف پاتونگ شدیم؛ جایی که از حوالی ۶ عصر تا نزدیک ۴ صبح بیدار است و زندگی شبانه در آن جریان دارد. نورها، موسیقی و رفتوآمد گردشگران حالوهوای خاصی به فضا میداد. کمی در خیابان قدم زدیم و بعد به سمت ساحل رفتیم. روی شنها نشستیم، به صدای موجها گوش دادیم و خستگی روز را از تن بیرون کردیم.
پس از آن دوباره در اطراف گشتی زدیم و وارد یکی از رستورانهایی شدیم که غذاهای محلی تایلندی سرو میکرد. نودل سفارش دادیم؛ غذایی ساده اما خوشطعم که انتخاب خوبی برای اولین شب بود. حدود ساعت ۱۱ شب بهتدریج به هتل برگشتیم. میدانستیم فردا روز پرهیجانی در پیش داریم، پس بهتر بود کمی استراحت کنیم و خودمان را برای ماجراجوییهای صبح زود آماده نگه داریم.
قبل از سفر، بزرگترین نگرانیام آبوهوای تایلند بود. تقریباً در همه جا نوشته بودند بهترین زمان سفر زمستان است و من که در اردیبهشت راهی شده بودم، مدام پیشبینی بارانهای موسمی و رطوبت آزاردهنده را میخواندم. اما در عمل، شرایط خیلی بهتر از تصورم بود؛ نه خبری از باران بود و نه گرما آنقدرها که نتوان تحملش کرد. رطوبت وجود داشت، اما اذیتکننده نبود و همین موضوع خیالم را از همان روزهای اول راحت کرد.
شنبه ساعت ۵ صبح در لابی هتل حاضر بودیم. از صبحانه هتل گذشتیم، چون برنامهمان فشرده بود. قبل از حرکت، به پذیرش اطلاع دادم که وسایل داخل اتاق باقی میماند و دو روز اتاق خالی خواهد بود، بنابراین نیازی به نظافت نیست. فقط یک کولهپشتی برداشتیم؛ وسایل ضروری برای یک سفر دو روزه دریایی.
دقیقاً رأس ساعت، ون تور رسید. ده نفر داخل ون بودیم و حدود یک ساعت در مسیر اسکله بودیم. وقتی رسیدیم، کمکم سایر مسافران هم جمع شدند و تعدادمان به ۳۶ نفر رسید. بیشترشان روس بودند، چند نفر ایرلندی و استرالیایی هم حضور داشتند و فقط ما دو نفر ایرانی بودیم. دو تورلیدر همراه گروه بودند؛ یکی برای مسافران روسی توضیح میداد و دیگری به انگلیسی برنامه سفر، مسیرها و نکات ایمنی را شرح میداد.
در مجموع، با احتساب خدمه و ناخدا، ۴۰ نفر میشدیم که قرار بود با قایق تندرو راهی این ماجراجویی دو روزه شویم. قبل از سوار شدن، در رستوران کوچکی نزدیک اسکله صبحانه سرو شد. این تور واقعاً کامل طراحی شده بود: دو وعده صبحانه، دو ناهار، یک شام، اقامت در هتل چهارستاره فیفی، پذیرایی داخل قایق، برنامه شنا و اسنورکلینگ و ترانسفر رفتوبرگشت
بعد از صبحانه، به همه قرص ضدتهوع دادند و توضیحات نهایی درباره مسیر و نکات ایمنی ارائه شد. سپس پیاده به سمت اسکله رفتیم. برای چنین برنامهای داشتن دمپایی راحت، کرم ضدآفتاب، عینک آفتابی، مایو، لباس سبک مناسب شنا و کلاه کاملاً ضروری است، چون بیشتر زمان را یا روی قایق هستید یا در آب.
حالا دیگر وقت حرکت بود؛ صدای موتور قایق و بوی دریا، شروع رسمی سفرمان به سمت جزایر رؤیایی فیفی را اعلام میکرد.

همه سوار قایق تندرو شدیم و با روشن شدن موتور، سفر دریاییمان آغاز شد. قایق با سرعت روی آبهای فیروزهای میلغزید و باد خنک دریا صورتمان را نوازش میکرد. بعد از حدود یک ساعت حرکت روی آب، چشمانداز خیرهکنندهای مقابلمان ظاهر شد؛ Maya Bay، همان خلیج معروف و رؤیایی که عکسهایش را بارها دیده بودم.

قایق نزدیک ساحل پهلو گرفت و حدود یک ساعت فرصت داشتیم تا جزیره را کشف کنیم. شنهای نرم و سفید، آب زلال و صخرههای بلند اطراف خلیج منظرهای ساخته بودند که بیشتر شبیه کارتپستال بود تا واقعیت. در ساحل قدم زدیم، عکس گرفتیم و کمی هم در آب شفاف خلیج شنا کردیم. سکوت نسبی طبیعت در کنار صدای ملایم موجها، حس عجیبی از آرامش میداد.
Maya Bay واقعاً همانقدر که در عکسها زیباست، در واقعیت هم تماشایی و مسحورکننده است؛ جایی که آدم دوست دارد زمان برای لحظاتی در آن متوقف شود.
راستش قبل از سفر بارها در یوتیوب و اینستاگرام ویدئوهای این جزایر را دیده بودم. همیشه با خودم میگفتم حتماً رنگها را ادیت کردهاند، حتماً نور و آب را دستکاری کردهاند که اینقدر غیرواقعی و رویایی به نظر میرسد. اما وقتی خودم از نزدیک مایا بی را دیدم، تازه فهمیدم طبیعت بعضی جاها واقعاً از هر فیلتری قویتر است.
شفافیت آب به قدری بود که انگار به یک آکواریوم عظیم طبیعی نگاه میکنی. ترکیب رنگ فیروزهای دریا با شنهای سفید و صخرههای سبز اطراف، منظرهای ساخته بود که چشم از آن سیر نمیشد. هر چه بیشتر نگاه میکردی، بیشتر محو میشدی. واقعاً حس میکردم تکهای از بهشت روی زمین را میبینم.
بعد از مایا بی دوباره سوار قایق شدیم و به سمت جزیره میمونها و غار وایکینگ حرکت کردیم. اینبار از قایق پیاده نشدیم و فقط از نزدیک آنها را تماشا کردیم. نزدیک جزیره میمونها قایق را متوقف کردند و حدود نیم ساعت فرصت شنا بین صخرهها و آبهای شفاف داشتیم. شنا کردن در آن آب زلال، آن هم در دل طبیعت بکر، تجربهای فراموشنشدنی بود.
ایستگاه بعدی جزیره بامبو بود؛ ساحلی با شنهای سفید و نرم که برای اسنورکلینگ و غواصی بسیار مناسب است. همانجا تجهیزات اسنورکلینگ را در اختیارمان گذاشتند و اعلام کردند یک ساعت بعد به قایق برگردیم. کمی نوشیدنی خریدیم و زیر سایه درختها نشستیم تا از گرمای هوا کم شود. اما مگر میشد در چنین جایی فقط نشست؟

عینک شنا را زدیم و دوباره به آب زدیم. زیر آب دنیای دیگری جریان داشت؛ مرجانها، ماهیهای رنگارنگ و صدفهایی که در کف دریا دیده میشدند. حس میکردم وارد مستندی از شبکه نشنال جئوگرافیک شدهام، با این تفاوت که این بار خودم داخل تصویر بودم، نه پشت صفحه نمایش.
زمان حضورمان در جزیره بامبو که به پایان رسید، دوباره سوار قایق شدیم و حوالی ساعت ۲ بعدازظهر به فیفی دون رسیدیم. جزیرهای که حدود ۸۰ درصد جمعیتش بودایی و ۲۰ درصد مسلمان هستند و جالب اینکه در آن هیچ خودرویی تردد نمیکند؛ همهچیز یا پیاده است یا با قایق جابهجا میشود. همین موضوع حالوهوای جزیره را خاصتر کرده است.
فیفی برای خیلیها یادآور فیلم معروف The Beach با بازی لئوناردو دیکاپریو است که اوایل دهه ۲۰۰۰ در این منطقه فیلمبرداری شد. اما این جزیره فقط خاطره سینمایی ندارد؛ در سال ۲۰۰۴ سونامی اقیانوس هند خسارت بزرگی به آن وارد کرد و جان بسیاری از گردشگران و ساکنان را گرفت. دانستن این تاریخچه، نگاه آدم را به این بهشت آرام کمی عمیقتر میکند.
به محض ورود، مستقیم به Andaman Beach Resort رفتیم و ناهار را همانجا صرف کردیم. بعد کلید اتاقها را تحویل گرفتیم. هتل سهستاره ساحلی بود، اما امکانات خوبی داشت؛ استخرهای زیبا، ساحل اختصاصی، خدمات اسپا و اتاقهای بزرگ با بالکن. برای اقامتی کوتاه در دل طبیعت، کاملاً رضایتبخش بود.
پس از کمی استراحت، ساعت ۴ عصر برنامه صعود به ویوپوینت فیفی را داشتیم. مسیر آسانی نبود؛ حدود یک ساعت پیادهروی و چیزی نزدیک به هزار پله در هوای گرم. اما وقتی به بالا رسیدیم، خستگی کاملاً فراموش شد. منظرهای که مقابل چشممان بود، واقعاً نفسگیر بود؛ تلاقی دو ساحل باریک که در میان آبهای فیروزهای کشیده شدهاند و جزیرهای که از بالا شبیه نقاشی به نظر میرسد. ورودی ویوپوینت ۵۰ بات بود، اما ارزشی بسیار بیشتر از این مبلغ داشت.
حتی حالا که به آن لحظه فکر میکنم، حس میکنم بیشتر شبیه رؤیا بود تا واقعیت. مدتی آن بالا نشستیم، عکسهای زیادی گرفتیم و در کافه کوچک همانجا نارگیل تازه و اسموتی میوههای استوایی سفارش دادیم. نسیمی ملایم میوزید و منظره زیر پایمان چیزی بود که تا مدتها در ذهن میماند.
بعد از استراحت، پلهها را پایین آمدیم و وارد بازار کوچک جزیره شدیم. خستگی راه خودش را نشان داده بود، بنابراین تصمیم گرفتیم به یکی از سالنهای ماساژ برویم و عضلاتمان را کمی رها کنیم. تجربه نشان داده بهترین راه انتخاب سالن ماساژ، بررسی امتیازها در گوگلمپ است؛ معمولاً مراکزی که امتیاز بالاتری دارند، کیفیت خدمات بهتری هم ارائه میدهند.
بعد از ماساژ، رأس ساعت ۷ به هتل برگشتیم. طبق برنامه باید همان ساعت شام میخوردیم و بعد برای تماشای آتشبازی به ساحل میرفتیم. همهچیز دقیق و منظم پیش رفت. شام را خوردیم و بعد وارد کوچهها و بازارهای جزیره شدیم؛ تازه آنجا بود که فهمیدیم شبهای فیفی داستان دیگری دارد.
جزیره با تاریک شدن هوا نهتنها آرام نمیشود، بلکه جان تازهای میگیرد. خیابانها پر از گردشگران از ملیتهای مختلف بود؛ موسیقی از کافهها به گوش میرسید، نورها درخشان بودند و همه به نوعی در حال لذت بردن از شب بودند. انرژی خاصی در فضا جریان داشت؛ شاد، آزاد و بیتکلف.
به ساحل ماسهای رفتیم و حدود یک ساعت نشستیم تا نمایش آتشبازی را تماشا کنیم. اجراکنندگان با مهارت و هیجان شعلهها را در هوا میچرخاندند و نور آتش روی صورت تماشاگران میرقصید. صدای موج دریا در پسزمینه، این نمایش را تماشاییتر میکرد. واقعاً صحنهای پرانرژی و متفاوت بود.
نزدیک نیمهشب، حدود ساعت ۱۲، به هتل برگشتیم. اما ماجرا هنوز برای بعضیها تمام نشده بود. چند نفر از اعضای تور تصمیم گرفته بودند ساعت ۱ بامداد با قایق تندرو به دل دریا بروند؛ شنا در آبهای تاریک شب و تماشای آسمان پرستاره روی آب. پیشنهاد وسوسهکنندهای بود، اما خستگی یک روز پرهیجان امانمان را بریده بود. ترجیح دادیم استراحت کنیم.
صبح روز بعد وقتی تعریفهای هیجانزدهشان را شنیدیم، فهمیدیم شب خاطرهانگیزی را تجربه کردهاند. شاید قسمت ما نبود، اما همین که فیفی را در آن حالوهوای شبانه دیده بودیم، برایمان کافی و ماندگار بود.
بالاخره وقت خداحافظی از فیفی رسید؛ جزیرهای که در همان یک شبانهروز چنان در دلمان جا باز کرده بود که دل کندن از آن آسان نبود. ساعت ۶:۴۵ صبح اتاقها را تحویل دادیم، ۷ صبح صبحانه خوردیم و دقیقاً ساعت ۷:۳۰ سوار قایق شدیم تا مرحله بعدی سفرمان آغاز شود.
مقصد ما جزیره Pra Nang Cave در استان زیبای کرابی بود. مسیر دریایی کوتاه اما دلانگیز بود و بعد از رسیدن، حدود یک ساعت فرصت داشتیم تا در جزیره قدم بزنیم و شنا کنیم. آب شفاف و ساحل ماسهای سفید، همان تصویری را میساخت که از یک جزیره استوایی در ذهن داریم. در میان صخرهها میمونهایی دیده میشدند که آزادانه رفتوآمد میکردند و تماشایشان برای گردشگران جالب بود.

شهرت این جزیره بیشتر به خاطر غاری است که در کنار ساحل قرار دارد؛ غار پرانانگ که در آن نمادهایی مرتبط با الهه باروری نگهداری میشود. مردم محلی باور دارند این مکان برای افزایش صید ماهی و حتی برای طلب فرزند و برکت مؤثر است و به همین دلیل به آنجا نذر و دعا میبرند. ترکیب طبیعت چشمنواز ساحل با این پیشینه فرهنگی، حالوهوای متفاوتی به این نقطه داده است.
برای ما، این توقف کوتاه ترکیبی از طبیعت بکر، آبهای زلال و آشنایی با بخشی از باورهای مردم منطقه بود؛ تجربهای که سفر را فقط به دیدن مناظر محدود نمیکند، بلکه آن را به شناخت فرهنگ هم پیوند میزند.
یک ساعت حضورمان در غار پرانانگ هم به پایان رسید و دوباره سوار قایق تندرو شدیم. مقصد بعدی جزیره Koh Panak بود؛ جایی که برنامه قایقسواری آرامتری در دل صخرهها انتظارمان را میکشید.
در این بخش، دو نفر دو نفر از قایق اصلی پیاده میشدند و سوار قایقهای بادی کوچک میشدند که فقط گنجایش دو گردشگر و یک قایقران محلی را داشت. حدود نیم ساعت در میان صخرههای آهکی بلند و غارهای طبیعی پارو زدیم. عبور از زیر سقفهای کوتاه سنگی و ورود به فضاهای پنهان میان کوهها، حس کشف یک دنیای مخفی را داشت. سکوت آب، انعکاس صخرهها و نور ملایمی که از شکافها میتابید، منظرهای کمنظیر ساخته بود. در پایان مسیر، به قایقران انعام دادم و دوباره به قایق تندرو برگشتیم.
از آنجا مستقیم راهی معروفترین ایستگاه این تور شدیم؛ جزیره جیمز باند. همان جایی که فیلم The Man with the Golden Gunدر سال ۱۹۷۴ در آن فیلمبرداری شد و باعث شهرت جهانی این نقطه شد. حتی در ورودی جزیره تصویری از فیلم نصب کرده بودند.

وقتی پا به جزیره گذاشتیم، همان صحنهای که بارها در عکسها و ویدیوها دیده بودم، مقابل چشمانم جان گرفت: صخرهای بلند و باریک که در میان آب قد علم کرده و انگار تعادلش فقط به اراده طبیعت وابسته است. دیدن آن از نزدیک، حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از شگفتی و تحسین قدرت طبیعت. حدود یک ساعت در جزیره ماندیم، عکس گرفتیم و اطراف را گشتیم.
در ادامه به جزیرهای مسلماننشین رفتیم که خانههایش روی آب ساخته شده بودند؛ روستایی شناور با حالوهوایی متفاوت. آنجا ناهار خوردیم و کمی در میان مغازههای کوچک قدم زدیم.
با پایان ناهار، تور دو روزه ما هم به پایان رسید. دوباره سوار قایق تندرو شدیم و مستقیم به اسکلهای در پوکت بازگشتیم. از آنجا هم با ترانسفر، ما را به هتل رساندند. دو روزی که پر از دریا، صخره، شن سفید و تجربههای تازه بود، حالا به خاطرهای ماندگار تبدیل شده بود.
یکشنبه حدود ساعت ۴ عصر به هتل برگشتیم. دو روز پرهیجان دریایی تمام شده بود و اولین چیزی که به آن نیاز داشتیم یک دوش خنک و کمی استراحت بود. بعد از تازه شدن، دوباره آماده شدیم تا شب پوکت را هم از دست ندهیم.
در همین حین یادم افتاد هتل ما یک استخر روباز در طبقه نهم دارد. به آنجا رفتیم؛ استخری با چشماندازی باز به شهر و دوردستهای پوکت. ایستادن کنار لبه استخر و تماشای افق، حس آرامی بعد از آن همه هیجان به ما داد. انگار سفر دریایی پرسرعت، حالا جای خودش را به سکوتی دلنشین داده بود.
تور جزایر که نقطه اوج سفرمان بود، به پایان رسیده بود و حالا دوباره به زندگی شهری پوکت برگشته بودیم. عصر را در خیابانها قدم زدیم، به کافهها سر زدیم و از غذاهای خیابانی که بویشان همهجا پیچیده بود امتحان کردیم. حالوهوای شهر با نورهای شبانه و رفتوآمد گردشگران، همچنان زنده و پرانرژی بود.
اما خستگی دو روز گذشته خودش را نشان میداد. حدود ساعت ۱۰ شب به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم. قرار بود دوشنبه ساعت ۷ صبح ماشین تور گشت شهری دنبالمان بیاید و تا حوالی ساعت ۲ ظهر برنامه ادامه داشته باشد. یک ماجراجویی دیگر در انتظارمان بود، این بار نه در دل دریا، بلکه در دل شهر.
صبح دوشنبه طبق برنامه، رأس ساعت ۷ ماشین تور دنبالم آمد. اولین مقصد ما معبد وات چالونگ بود؛ یکی از مهمترین معابد پوکت که در نزدیکی منطقه قدیمی شهر قرار دارد. بنایی چندطبقه با معماری چشمنواز و تزئینات طلایی که از دور هم جلب توجه میکند. به طبقات بالاتر رفتیم و در طبقه آخر، چشماندازی باز به شهر و تپههای اطراف داشتیم. ترکیب رنگ طلایی معبد با آسمان آبی و فضای سبز اطراف، منظرهای بسیار دلنشین ایجاد کرده بود.

بعد از بازدید از معبد، راهی ATV شدیم؛ همان موتورهای چهارچرخ هیجانانگیز. در محل، به همه کلاه ایمنی دادند و پس از توضیحات کوتاه ایمنی، به ترتیب پشت سر لیدر حرکت کردیم. مسیر از میان جادههای خاکی و فضای جنگلی میگذشت. حدود ۳۰ دقیقه رانندگی در طبیعت، در میان درختان بلند و حتی عبور از کنار فیلها، تجربهای متفاوت و پرانرژی بود که حس ماجراجویی سفر را کامل میکرد.
پس از پایان مسیر، از موتور پیاده شدیم و فرصت کوتاهی برای عکس گرفتن با یک بچهفیل فراهم شد. برای این کار باید موز میخریدیم (۱۰۰ بات) تا به فیل بدهیم و بتوانیم عکس بگیریم. در این مجموعه فیلسواری انجام ندادیم و برنامه بعدی حرکت به سمت بیگ بودا بود.
طبق توضیح لیدر، این مجسمه سومین بیگ بودای بزرگ تایلند محسوب میشود. وقتی به آنجا رسیدیم، متوجه شدیم علاوه بر ارزش مذهبی، این نقطه یکی از ویوپوینتهای مهم پوکت هم هست. منظرهای وسیع از شهر و دریا پیش رویمان بود. آرامآرام از پلهها بالا رفتیم و هرچه نزدیکتر میشدیم، عظمت مجسمه بیشتر نمایان میشد. بودایی سفید و باشکوه که با هیبتی خاص بر فراز تپه ایستاده بود. اطراف آن مجسمههای زرین کوچکتر دیده میشد و راهبان بودایی در سکوت مشغول دعا و ذکر بودند. فضای معنوی آنجا در کنار منظره باز و باد ملایمی که میوزید، حس آرامشی خاص ایجاد میکرد.
بعد از بازدید از بیگ بودا، به سمت باغ ببرها رفتیم؛ یکی از جاذبههای شناختهشده پوکت. ما از قبل بلیت این بخش را تهیه نکرده بودیم، اما چون چند نفر از اعضای گروه برنامه بازدید داشتند، همه همراهشان وارد مجموعه شدیم. از بیرون محوطه، ببرهای بزرگ و تولهها را تماشا کردیم و چند عکس گرفتیم. اگر کسی میخواست وارد محوطه شود و از نزدیک با ببرها عکس بگیرد یا آنها را نوازش کند، باید حدود ۵۰۰ بات پرداخت میکرد.
ایستگاه بعدی کارخانه فرآوری و بستهبندی بادام هندی بود. در آنجا مراحل تولید و آمادهسازی این محصول را برایمان توضیح دادند و امکان خرید هم وجود داشت. بعد از آن به کارگاه تولید عسل رفتیم؛ جایی که علاوه بر معرفی محصولات، نمونههای تست هم ارائه میدادند و ما هم از فرصت استفاده کردیم و حسابی امتحان کردیم.
آخرین بخش برنامه، بازدید از دهکده فیلها و تجربه فیلسواری بود. هر نفر به نوبت سوار شد و مسیر کوتاهی را طی کرد. برای ما که اولینبار چنین تجربهای داشتیم، حس متفاوت و جالبی بود؛ ترکیبی از هیجان و کمی تردید، اما در مجموع تجربهای خاطرهانگیز.
حدود ساعت ۱ ظهر، تور گشت شهری به پایان رسید و قرار بود گروه به منطقه پاتونگ بازگردد. اما ما تصمیم گرفتیم برنامهمان را کمی تغییر دهیم. از لیدر خواستیم برایمان تاکسی بگیرد تا به منطقه Old Town پوکت برویم. کرایه تاکسی ۳۰۰ بات شد و راهی بخش تاریخی و رنگارنگ شهر شدیم؛ جایی که حال وهوایش کاملاً با فضای ساحلی پاتونگ متفاوت است.

قبل از خداحافظی، لیدر تور به من پیشنهاد کرد اپلیکیشنهای Grab و iDrive را نصب کنم. توضیح داد که برای رفتوآمد در تایلند بسیار کاربردی هستند و عملکردی شبیه اسنپ خودمان دارند. بعدها واقعاً متوجه شدم چقدر پیشنهاد خوبی بود و در طول سفر بارها از این برنامهها استفاده کردم. فقط حتماً باید سیمکارت تایلندی داشته باشید، چون برای ثبتنام پیامک تأیید ارسال میشود.
به منطقه Old Town پوکت که رسیدیم، فضا کاملاً متفاوت بود. دیگر خبری از ساختمانهای مرتفع و فضای توریستی پاتونگ نبود. خیابانها حالوهوای قدیمیتری داشتند و قیمت خوراکیها و اجناس هم مناسبتر به نظر میرسید.
اولین توقفمان معبد Jui Tui بود؛ فضایی آرام با عطر عود و صدای ملایم دعا. به هر نفر سه شمع و دو بطری کوچک روغن دادند و مراحل انجام مناسک را توضیح دادند. طبق راهنمایی آنها، شمعها را روشن کردیم و در جای مخصوص گذاشتیم، روغنها را داخل چراغهای مخصوص ریختیم و برگههایی که حاوی دعا یا آرزو بود را در محل تعیینشده سوزاندیم. فضای معنوی معبد حس مثبتی منتقل میکرد؛ حتی اگر با باورهایشان آشنا نباشی، آرامش محیط قابلانکار نیست.

بعد از خروج از معبد، کمی از خوراکیهای محلی خریدیم؛ بعضیشان آنقدر متفاوت بودند که دقیقاً نمیدانستیم داخلشان چیست! در کوچهپسکوچههای رنگارنگ شهر قدیمی قدم زدیم، معماری خاص ساختمانها را تماشا کردیم و حسابی پیادهروی کردیم. ترکیب خانههای قدیمی با رنگهای شاد، فضای هنری و دوستداشتنی ایجاد کرده بود.
برای ناهار همانجا پدتای و نودل سفارش دادیم؛ طعمی متفاوت، کمی شیرین و کمی تند، اما بسیار خوشمزه و بهیادماندنی.
کمکم هوا رو به تاریکی رفت. با Grab تاکسی گرفتیم و با ۳۵۰ بات به هتل برگشتیم. حدود ساعت ۱۰ شب بود که وسایلمان را جمع کردیم. فردا صبح ساعت ۹ پرواز به بانکوک داشتیم و از آنجا باید راهی پاتایا میشدیم. یک فصل از سفرمان به پایان رسیده بود و فصل بعدی در راه بود.
همهچیز طبق برنامه پیش رفت. به بانکوک رسیدیم و بدون معطلی، ترانسفر آماده بود. حدود دو ساعت بعد وارد پاتایا شدیم. هتل ما Grand Day Night در مرکز شهر و نزدیک خیابان معروف واکینگ استریت قرار داشت؛ موقعیتی که دسترسی را بسیار آسان میکرد.

به محض ورود، اتاق را تحویل گرفتیم. لیدر فارسیزبان هم خیلی سریع به لابی آمد، توضیحات لازم را داد و خوشبختانه بدون معطلی اضافه، ما را آزاد گذاشت تا برنامهمان را شروع کنیم. ساعت حدود یک بعدازظهر بود و حسابی گرسنه بودی، بنابراین مستقیم رفتیم بیرون و یک غذای محلی سفارش دادیم.
اولین چیزی که در پاتایا توجهمان را جلب کرد، بوی نامطبوع فاضلاب در بعضی از خیابانها بود؛ مسئلهای که متأسفانه در بخشهایی از شهر بهوضوح حس میشد و کمی از تصویر توریستی شهر فاصله داشت.
بعد از ناهار، سراغ یکی از آژانسهای گردشگری رفتم که از قبل با آنها در تماس بودم. برای صبح روز بعد (چهارشنبه) تور زیپلاین، فلوتینگ مارکت و معبد حقیقت را رزرو کردم. وقتی برنامه فردا قطعی شد، با خیال راحتتر به گشت عصرگاهی رفتیم.
پیادهروی را به سمت معبد وات فرا یای و ویوپوینت معروف پاتایا آغاز کردیم. مسیر سربالایی بود و گرمای هوا هم کار را سختتر میکرد، اما بالاخره رسیدیم. معبد وات فرا یای باشکوه و آرامشبخش بود؛ مردم محلی و گردشگران در حال عبادت بودند و موسیقی ملایمی با حالوهوای شرقی در فضا پخش میشد که حس معنوی محیط را عمیقتر میکرد.
بعد از آن، حدود پانزده دقیقه پیادهروی کردیم تا به ویوپوینت پاتایا رسیدیم. از آن بالا، کل خط ساحلی و نمای شهر زیر پایمان بود؛ منظرهای گسترده و دیدنی که خستگی مسیر را جبران میکرد.
بعد از استراحتی طولانی در ویوپوینت پاتایا، به سمت ساحل اصلی و خیابان معروف Walking Street رفتیم. خیابانی که سالها در یوتیوب و شبکههای اجتماعی با عنوان خیابان ممنوعه پاتایا شناخته میشود و همیشه برایم سؤال بود واقعاً چه فضایی دارد.

وقتی از نزدیک دیدیمش، بیش از هر چیز آزادی و بیپروایی فضا برایمان جالب بود. اما برخلاف تصور خیلیها، اینطور نبود که فقط مجردها یا گروههای خاص آنجا باشند؛ خانوادهها و زوجهای جوان هم بهوفور دیده میشدند. البته بهنظر من این فضا برای کودکان مناسب نیست، اما بازدید شبانه از آن برای بزرگسالان تجربهای متفاوت است.
برای شام مرغ سوخاری سفارش دادیم و بعد از کمی گشتوگذار به هتل برگشتیم تا برای تور فردا آماده شویم.
چهارشنبه؛ روز ماجراجویی در پاتایا
صبح بعد از صرف صبحانه، رأس ساعت ۸ ماشین تور مقابل هتل رسید. اولین برنامه زیپلاین بود. هرچند از آن بخش عکسی ندارم، اما واقعاً تجربهای سنگین و نفسگیر بود! از درختی به درخت دیگر، همراه با کمی کوهپیمایی در هوای گرم. آنقدر عرق کردیم که انگار دوره آموزش نظامی دیده بودیم! راستش را بخواهید، همان اول صبح حسابی خسته شدیم و لحظاتی بود که با خودمان گفتیم ایکاش این بخش را انتخاب نکرده بودیم.
بعد از زیپلاین، حالوهوای تور کاملاً تغییر کرد و به فلوتینگ مارکت (بازار شناور) رفتیم. سوار قایق شدیم و میان غرفههای چوبی که روی آب ساخته شده بودند، چرخ زدیم. فروشندههای محلی، صنایعدستی، خوراکیهای سنتی و فضای رنگارنگ بازار، حس و حال خاصی داشت. حدود دو ساعت آنجا بودیم و تجربهای متفاوت از بازارگردی را رقم زدیم.

ایستگاه آخر، معبد حقیقت (Sanctuary of Truth) بود؛ بنایی عظیم و کاملاً چوبی که نامش کاملاً برازندهاش است. سازهای باشکوه با معماری خارقالعاده که هنوز هم کار ساخت و تکمیل آن ادامه دارد. برای ورود باید کلاه ایمنی میپوشیدیم، چون هنرمندان و نجاران در داخل معبد مشغول کار بودند.

داخل بنا پر از مجسمهها و کندهکاریهای پیچیده بود؛ همه از چوب، با جزئیاتی حیرتانگیز. برای من یادآور صحنههایی از کارتون قدیمی «دوقلوهای افسانهای» بود؛ همان لحظهای که شخصیتها به مجسمه تبدیل میشوند و به دیوار میچسبند. فضای معبد واقعاً حس اسطورهای و خیالانگیزی داشت.
حدود دو ساعت آنجا ماندیم و بعد از پایان تور، حوالی ساعت ۲ ظهر به هتل برگشتیم.
در همان معبد حقیقت، فکری به ذهنم رسید: تقریباً تمام جاذبههای مهم پاتایا را دیده بودیم. چرا یک شب بیشتر در این شهر بمانیم؟ تصمیم گرفتیم پنجشنبه به بانکوک برویم و یک شب را در پایتخت بگذرانیم.
با وجود اینکه تورم شامل سه شب اقامت در پاتایا بود، قید یک شب باقیمانده را زدم. از طریق واتساپ با همان آژانس تماس گرفتم و یک ترانسفر خصوصی برای صبح پنجشنبه به مبلغ ۱۶۰۰ بات رزرو کردم. همزمان از طریق گوگلمپ هاستل Bangkok Bed and Bike را به قیمت ۹۰۰ بات برای یک شب در بانکوک رزرو کردم. همهچیز ناگهانی اما هیجانانگیز بود.
آخرین شب پاتایا
عصر به بازار شبانه تپرازیت رفتیم؛ بازاری با قیمتهای مناسب و تنوع زیاد غذا و اجناس. کمی خرید کردیم و برای رفع خستگی، ماساژ پا گرفتیم. جالب اینجا بود که ماساژها روی پیادهرو انجام میشد و مغازه مشخصی نداشتند. ۴۰ دقیقه ماساژ فقط ۱۰۰ بات هزینه داشت و با وجود قیمت پایین، کیفیت کارشان هم خوب بود.
خسته اما راضی به هتل برگشتیم و برای حرکت فردا آماده شدیم. با لیدر فارسیزبان هم هماهنگ کردم و اطلاع دادم که یک شب اقامت را کنسل کردهام و ترانسفر رایگان جمعه صبح هم نیازی ندارم.
پاتایا برای ما به پایان رسیده بود؛ شهری پرهیجان، پرنور و متفاوت که حالا باید جایش را به شلوغی و ریتم تند بانکوک میداد.
بهمحض اینکه کمی در هاستل استراحت کردیم، طاقت نیاوردیم و بیرون زدیم تا شهر را ببینیم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یک راننده توکتوک مثل سایه دنبالم آمد! با انرژی و اصرار خاصی پیشنهاد یک تور قایقسواری در کانالهای آبی بانکوک را داد؛ حدود یک ساعت گشت روی آب که در نهایت به معبد وات آرون ختم میشد.
چند دقیقهای مقاومت کردیم، اما وسوسه تجربه کانالهای بانکوک بالاخره کار خودش را کرد. سوار توکتوک شدیم و در مدت کوتاهی به اسکله رسیدیم. بدون معطلی، همراه با یک خانواده دیگر سوار قایق شدیم و ماجراجویی روی آب آغاز شد.
حدود یک ساعت در میان کانالهای قدیمی بانکوک حرکت کردیم؛ از کنار خانههایی که روی آب ساخته شده بودند، بازارهای کوچک محلی و زندگی روزمره مردم عبور کردیم. در مسیر از کنار یکی از مجسمههای عظیم بودا هم رد شدیم که از روی آب منظرهای خاص داشت.
اما چیزی که واقعاً ما را متعجب کرد، صحنهای بود که انتظارش را نداشتیم: در بعضی قسمتهای کانال، تمساحهای کوچک – که کوچک هم آنقدرها کوچک نبودند و حدود یک متر طول داشتند – آزادانه در آب دیده میشدند. و در همان نزدیکی، بچههای محلی مشغول شنا بودند! این تضاد برای ما که از بیرون نگاه میکردیم عجیب بود، اما انگار برای آنها بخشی عادی از زندگی روزمرهشان محسوب میشد.
تور قایقسواری، یکی از آن تجربههایی بود که بانکوک را از زاویهای متفاوت نشان میدهد؛ شهری که هم مدرن است و هم هنوز رگههایی از زندگی سنتی در دل آبهایش جریان دارد.
بعد از پایان قایقسواری، در اسکله وات آرون پیاده شدیم. برای ورود، نفری ۴۰۰ بات پرداخت کردیم و وارد محوطه شدیم. از همان لحظه اول، معماری خاص و جزئیات ظریف بنا توجه را جلب میکرد. برجهای بلند با کاشیکاریهای رنگی و نقشونگارهای دقیق، جلوهای داشت که واقعاً در عکسها قابل انتقال نیست. بعضی جاها هست که باید حضوری ببینی تا بفهمی چرا اینهمه دربارهشان صحبت میشود؛ وات آرون دقیقاً یکی از همانهاست.

حدود دو ساعت در محوطه قدم زدیم، از پلهها بالا رفتیم، منظره رودخانه را تماشا کردیم و در گوشهوکنار معبد نشستیم تا فضا را حس کنیم. ترکیب سکوت نسبی محوطه با انعکاس نور روی کاشیها، حالوهوای خاصی ایجاد کرده بود.
بعد از کمی استراحت، به سمت اسکله برگشتیم. با پرداخت نفری ۱۰ بات سوار قایق شدیم و از رودخانه عبور کردیم تا به آنسوی شهر برویم. حرکت آرام قایق روی آب، بعد از آن همه پیادهروی، فرصت خوبی بود برای نفس عمیق کشیدن و مرور لحظاتی که پشت سر گذاشته بودیم.
از اسکله که پیاده شدیم، با حدود ده دقیقه قدمزدن در کوچههای اطراف به مجموعه معروف وات فو رسیدیم؛ همان معبدی که به بودای خوابیده شهرت دارد. برای ورود نفری ۵۰۰ بات پرداخت کردیم. راستش را بخواهید، هزینه ورودی معابد بانکوک کم نیست، اما وقتی داخل میروید تا حدی دلیلش را درک میکنید.

محوطه بسیار وسیعتر از چیزی بود که تصور میکردم؛ مجموعهای از چندین سالن، استوپاهای بلند و حیاطهای منظم که اگر بخواهید با حوصله ببینید، دستکم سه ساعت زمان لازم دارد. ما آرامآرام در بخشهای مختلف قدم زدیم تا به سالن اصلی رسیدیم؛ جایی که مجسمه عظیم بودای خوابیده قرار دارد. عظمت و طول این پیکره طلایی واقعاً خیرهکننده است. جزئیات ظریف کف پاها و حالت آرام چهرهاش، حالوهوای خاصی به فضا میدهد؛ ترکیبی از شکوه و سکوت.
جالبتر اینکه برای من این مکان فقط یک معبد تاریخی نبود؛ یادآور صحنههایی از فیلمهای قدیمی هم بود. اگر همنسل ما باشید، احتمالاً فیلم «کیکبوکسر» را به خاطر دارید؛ همان سکانسهای ابتدایی که شخصیت اصلی در همین محوطه قدم میزند. دیدن لوکیشنی که سالها پیش فقط روی صفحه تلویزیون دیده بودم، از نزدیک حس عجیبی داشت؛ انگار بخشی از خاطرات نوجوانی ناگهان جان گرفته باشد.
وات فو فقط یک جاذبه گردشگری نیست؛ جایی است که تاریخ، مذهب و حتی خاطرههای شخصی آدم در هم گره میخورند.
حدود ساعت سه بعدازظهر بود که دیگر واقعاً توان راه رفتن نداشتیم. گرما و رطوبت بانکوک حسابی انرژیمان را گرفته بود، برای همین همان حوالی معبد، بیهدف وارد رستورانی کوچک شدیم که ظاهر ساده اما دلنشینی داشت. بدون معطلی دوباره سراغ انتخابهای محبوبمان رفتیم؛ نودل و پدتای. با اینکه این چند روز چند بار این غذاها را امتحان کرده بودیم، اما این یکی چیز دیگری بود. طعمش آنقدر متعادل و خوشعطر بود که هر لقمهاش غافلگیرمان میکرد.
کنار غذا، یک ظرف مسی بزرگ پر از یخ هم روی میز گذاشتند. اولش تصور کردم برای خنک نگه داشتن نوشیدنی یا حتی خوردن است! با تعجب نگاهش میکردم که صاحب رستوران با لبخند نزدیک شد و توضیح داد کاربردش چیز دیگری است. با اشاره نشان داد که باید یخها را داخل همان ظرف مسی روی دستها، بازوها، گردن یا حتی روی سر بگذاریم تا از شدت گرما کم شود.
ایده ساده اما هوشمندانهای بود. در آن هوای داغ و شرجی، همان چند دقیقه تماس یخ با پوست، جان تازهای به آدم میداد. تجربهای کوچک اما متفاوت که نشان میداد مردم اینجا چطور با گرمای طاقتفرسا کنار میآیند.
بعد از یک ناهار مفصل و کمی نفس تازه کردن، تصمیم گرفتیم سری به محله چینیهای بانکوک بزنیم. همانجا با اپلیکیشن گراب تاکسی گرفتیم و با پرداخت ۸۰ بات راهی شدیم. همین که وارد خیابان اصلی شدیم، فهمیدیم چرا اسمش «چاینا تاون» است؛ ازدحام جمعیت، نور تابلوها، صدای فروشندهها و بوی غذاهای خیابانی همهجا را پر کرده بود.
در دو طرف خیابان، دستفروشها بساط کرده بودند و هر نوع خوراکی که تصورش را بکنید پیدا میشد؛ از غذاهای دریایی گرفته تا خوراکیهایی که حتی نمیدانستیم دقیقاً چیست! اجناس ارزان و متنوع هم کم نبود و ما هم برای سوغاتی چند چیز کوچک خریدیم. حالوهوای این محله پر از انرژی بود؛ آنقدر جذاب که اصلاً متوجه گذر زمان نمیشدی. کوچهپسکوچهها را هم یکییکی گشتیم و حسابی در فضای متفاوتش غرق شدیم.
وقتی گشتوگذارمان تمام شد، دوباره گراب گرفتیم و این بار راهی خیابان معروف خائوسن شدیم؛ یکی از شناختهشدهترین پیادهراههای بانکوک. فضای اینجا کمی یادآور واکینگاستریت پاتایا بود، البته جمعوجورتر و بیشتر با حالوهوای بازارچه و کافهگردی. حدود یک ساعتی بین مغازهها و غرفهها چرخ زدیم، بعد کافهای انتخاب کردیم و ماهی قرمز با مخلفات سفارش دادیم که طعمش واقعاً دلچسب بود.
برای رفع خستگی هم به یکی از سالنهای ماساژ همان حوالی رفتیم و ماساژ پای یکساعته را نفری ۱۵۰ بات گرفتیم؛ ارزان و حسابی چسبنده بعد از آن همه پیادهروی. کمکم به خودمان آمدیم و دیدیم این آخرین شب اقامتمان در تایلند است. حسی دوگانه داشتیم؛ از یک طرف دل کندن از این کشور رنگارنگ و پرهیجان سخت بود، از طرف دیگر شوق دیدن پسرمان و برگشتن به خانه حالوهوای خاصی به ما میداد.
نزدیک ساعت ۱۱ شب، خسته اما راضی، به محل اقامتمان برگشتیم تا برای بازگشت فردا آماده شویم.
صبح آخرین روز سفر، ساعت ۸ از خواب بیدار شدیم. پروازمان ساعت ۱۰ شب بود و تصمیم گرفتیم از چند ساعت باقیمانده بهترین استفاده را ببریم. برنامه این بود که قبل از خداحافظی با بانکوک، سری به بازار معروف پراتونام بزنیم؛ جایی که به ارزانی و تنوع اجناسش شهرت دارد.
اتاق را تحویل دادیم و مدیر هاستل با روی خوش گفت با خیال راحت برویم شهرگردی و چمدانها را همانجا بگذاریم. حتی پیشنهاد داد موقع برگشت اگر خواستیم حمام هم بگیریم. این میزان همراهی و محبت واقعاً برایمان ارزشمند بود و با دلگرمی بیشتری راهی بازار شدیم.
پراتونام دنیایی است برای خودش؛ اگر بخواهی تمام پاساژها و راهروهایش را دقیق بگردی، دو روز هم کم است. ما هم تا جایی که فرصت داشتیم بین مغازهها چرخ زدیم و سوغاتی و لباسهایی که مدنظرمان بود خریدیم. در مقایسه با شهرهای دیگر تایلند که دیده بودیم، اینجا واقعاً قیمتها پایینتر بود و برای خرید عمده یا سوغاتی گزینهی خیلی خوبی به حساب میآید.
نزدیک ساعت ۳ بعدازظهر برای ناهار ماهی و میگو سفارش دادیم و بعد به هاستل برگشتیم. یک دوش حسابی گرفتیم، چمدانها را تحویل گرفتیم و با گراب راهی فرودگاه شدیم. پرواز بدون تأخیر انجام شد و حدود ساعت ۳ بامداد به وقت ایران در تهران به زمین نشستیم.
بعد از تحویل بار، مستقیم به سمت پارکینگ روباز رفتیم، سوار ماشین شدیم و راه طولانی بازگشت به مهاباد را آغاز کردیم؛ حدود ۸ ساعت رانندگی تا خانه. برای ۸ شب پارک خودرو ۴۵۰ هزار تومان پرداخت کرده بودیم که نسبت به پارکینگ سرپوشیده با شبی ۲۵۰ هزار تومان، کاملاً بهصرفه بود.
و اینگونه سفرمان به تایلند، با همهی هیجانها، خستگیها و خاطرههای رنگارنگش به پایان رسید؛ سفری که مطمئنم مدتها در ذهنمان زنده خواهد ماند.
و این هم پایان روایت سفرمان؛ سفری که برای ما فقط جابهجایی از شهری به شهر دیگر نبود، بلکه تجربهای متفاوت از یک سبک زندگی دیگر بود.
تایلند برای من سرزمینی سرزنده با طبیعتی دستنخورده و رنگهایی است که باید با چشم دید تا باورشان کرد. از لحظهای که پا به فرودگاه گذاشتیم، لبخند مردمش همراهمان بود. در رفتارشان نوعی آرامش و مهربانی موج میزد؛ انگار شادی برایشان یک انتخاب آگاهانه است. در شلوغترین خیابانها، پشت فرمان ماشینها و حتی در صفها، کمتر نشانی از عصبانیت و تنش میدیدم. همین تفاوتها باعث میشد بیشتر به خودمان و سبک زندگیمان فکر کنم.
از نظر امنیت هم خیالمان کاملاً راحت بود. چه نیمهشب در کوچههای باریک قدم میزدیم و چه روز در بازارهای شلوغ، هیچ لحظهای احساس ناامنی نکردیم. پلیس هم به ندرت دیده میشد؛ مردم انگار خودشان قانون را رعایت میکنند. این حس امنیت، لذت گشتوگذار را چند برابر میکرد.
برخلاف تصوری که بعضیها دارند، تایلند فقط مقصد مجردها نیست. خانوادههای زیادی از ملیتهای مختلف را دیدیم که با فرزندانشان سفر کرده بودند. ما این بار پسرمان را همراه نیاوردیم، چون میدانستیم مسیر طولانی، تفاوت غذاها و خستگی سفر ممکن است برایش سخت باشد. البته دوری از او آسان نبود، اما تماسهای تصویری و اینکه پیش پدربزرگ و مادربزرگش بود، خیالم را راحت میکرد. گاهی سفر دونفره هم لازم است؛ فرصتی برای نفس تازه کردن و بیرون آمدن از روزمرگی.
در پوکت و پاتایا هر کدام یک خیابان معروف دارند که فضای آزادتر و شبانهتری دارد؛ پاتونگ در پوکت و واکینگ استریت در پاتایا. شاید برای بعضیها دیدن آن فضاها راحت نباشد، اما در نهایت بخشی از فرهنگ گردشگری آنجاست و بازدید از آن به انتخاب خودتان بستگی دارد.
در مورد هزینهها، تنوع قیمت زیاد است و همهچیز به محل خرید بستگی دارد. یک نارگیل را میتوانی هم ۴۰ بات بخری هم ۱۵۰ بات. پدتای و نودل از ۵۰ بات پیدا میشود تا چند برابر آن. ماساژ از ۱۰۰ بات شروع میشود و تا ۴۰۰ بات هم میرسد. فروشگاههای 7-Eleven تقریباً قیمتهای ثابتی دارند و خرید از آنها خیال آدم را راحت میکند. اگر قصد خرید لباس و سوغاتی دارید، بانکوک بهصرفهتر از پوکت است و پاتایا جایی میان این دو قرار میگیرد.
تایلند پر از تجربههای تازه است؛ از غذاهای متنوع مثل پدتای، نودل و غذاهای دریایی گرفته تا میوههای استوایی خوشطعم و آبمیوههای تازه. بهنظر من در چنین سفری بهتر است سراغ کشف طعمهای جدید بروید تا دنبال غذای آشنا بگردید. ماساژ دونفره، نوشیدن آب نارگیل تازه، امتحان کردن خوراکیهای خیابانی… همه اینها بخشی از لذت سفر است.
برای من، تایلند با سفرهای دیگری که رفته بودم فرق داشت. شاید بهخاطر تفاوتهای فرهنگی و مذهبی، شاید هم بهخاطر حجم ماجراجویی و تنوع تجربهها. هر چه بود، حس میکنم این کشور جای ویژهای در خاطراتم پیدا کرده است.
سفرهای دور و پرهزینه شاید همیشه تکرارشدنی نباشند، مخصوصاً با شرایط اقتصادی ما. پس اگر فرصتشان پیش آمد، قدر لحظهلحظهاش را بدانید. کمتر بخوابید، بیشتر ببینید، بیشتر تجربه کنید. مهمتر از همه، با همراه سفرتان مهربان باشید. هیچچیز ارزش دلخوری و خراب کردن لحظههایی را که با زحمت و هزینه فراهم شدهاند ندارد.
از همه دوستانی که وقت گذاشتند و این روایت را خواندند صمیمانه ممنونم. اگر در نوشتن ساده و خودمانی حرف زدم یا تکراری بود، به بزرگواری خودتان ببخشید.
آرزو میکنم سهم همهمان، سفرهایی پر از آرامش، کشف و خاطرههای ماندگار باشد.