سعیده عبدی
37
1404/11/24

گرجستان با آرزوی سفر

مدتی قبل من، خواهرم و یکی از دوستانم برنامه‌ریزی کرده بودیم که سه‌نفره راهی استانبول شویم؛ سفری که مدت‌ها منتظرش بودیم. اما درست در آستانه نهایی شدن تصمیم، دوستم به‌دلیل نگرانی از احتمال درگیری دوباره اسرائیل و ایران و دردسرهایی که ممکن بود در مسیر سفر پیش بیاید، ترجیح داد از این برنامه کنار بکشد.
بعد از آن، من و خواهرم تصمیم گرفتیم برنامه را کاملاً تغییر دهیم و این‌بار دونفره با تور گرجستان سفر کنیم؛ سفری ترکیبی به تفلیس و باتومی. برای همین با چند آژانس مسافرتی تماس گرفتیم و گزینه‌ها را بررسی کردیم. بیشترشان دو پیشنهاد مشابه داشتند: یک تور پنج‌روزه با تاریخ سوم مهر و یک تور هفت‌روزه که از چهارم مهر شروع می‌شد. بعد از کمی سبک‌سنگین کردن، در نهایت تور ترکیبی پنج‌روزه تفلیس–باتومی را انتخاب کردیم؛ انتخابی که آغاز یک ماجراجویی تازه بود.
پکیج سفری که انتخاب کرده بودیم جزئیات مشخص و منظمی داشت. پرواز رفت ما صبح پنجشنبه، سوم مهر، ساعت ده و نیم با هواپیمایی وارش انجام می‌شد و مقصد نخست‌مان باتومی بود. قرار بود دو شب را در هتل «وایت سلز» باتومی بگذرانیم و بعد از آن راهی تفلیس شویم تا سه شب دیگر را در هتل «آمری پلازا» اقامت داشته باشیم. برنامه بازگشت هم برای عصر سه‌شنبه، هشتم مهر، ساعت ۱۷:۱۵ تنظیم شده بود؛ پروازی با همان ایرلاین وارش که پایان سفرمان را رقم می‌زد.


فقط دو روز تا زمان سفر باقی مانده بود و فرصت چندانی برای تعلل نداشتیم. خیلی سریع شروع به جمع‌وجور کردن وسایل کردیم و همزمان سعی کردیم اطلاعات بیشتری درباره مقصد به دست بیاوریم و با گرجستان و جاذبه‌هایش آشنا شویم. در میان این جست‌وجوها فهمیدیم گرجستان در شمال‌غربی مرزهای ایران و در منطقه قفقاز قرار دارد؛ کشوری با مساحتی نزدیک به هفتاد هزار کیلومتر مربع، تقریباً هم‌اندازه استان یزد. این کشور به دوازده بخش تقسیم شده و دو منطقه‌ی آن، یعنی آبخازیا و آجاریا، وضعیت خودمختار دارند و حتی پرچم جداگانه‌ای برای خودشان انتخاب کرده‌اند.
واحد پول گرجستان «لاری» است و هر لاری به صد «تتری» تقسیم می‌شود. در زمانی که ما سفر می‌کردیم، نرخ تبدیل دلار چیزی حدود ۲٫۷۵ لاری بود.
برای تهیه ارز مسافرتی، از طریق اپلیکیشن «بله» ثبت‌نام کردیم. قیمت ارز مسافرتی اونموقع ۷۱ هزار تومان بود که با در نظر گرفتن کارمزد، در مجموع برای دریافت ۵۰۰ دلار، مبلغ ۳۷ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان پرداخت کردیم. عوارض خروج از کشور را هم به مبلغ ۶۷۵ هزار تومان، جداگانه واریز کردیم.  


صبح پنجشنبه، سوم مهر، از مسیر بزرگراه آزادگان راهی فرودگاه امام خمینی شدیم. بعد از عبور دادن کیف و چمدان‌ها از گیت امنیتی، وارد فضای ترمینال شدیم. آن‌قدر زود رسیده بودیم که هنوز خبری از فعال شدن میز پرواز باتومی نبود؛ حدود سه ساعت و نیم تا زمان پرواز فاصله داشتیم. حدود نیم ساعت بعد بالاخره کانتر باز شد و کارهای پذیرش آغاز شد.

کارت ملی و گذرنامه‌ها را تحویل دادیم و مسئول کانتر ابتدا واچر هتل، بلیت پرواز و بیمه مسافرتی را روی گوشی‌مان بررسی کرد. بعد هم یادآوری کرد که برای سفر به گرجستان، هر مسافر باید به ازای هر روز اقامت، ۱۰۰ دلار همراه داشته باشد و از ما خواست مجموع ۵۰۰ دلار را نشان دهیم. خوشبختانه همه چیز آماده بود و از آن مهم‌تر اینکه برای ورود به گرجستان نیازی به دریافت ویزا هم وجود ندارد؛ موضوعی که کار را بسیار ساده‌تر کرده بود. بعد از انجام مراحل پذیرش و تحویل چمدان‌ها به بخش بار، کارت‌های پروازمان را گرفتیم و از گیت بازرسی بدنی و کنترل گذرنامه عبور کردیم. از آنجا مستقیم وارد سالن انتظار شدیم. برای دریافت ارز مسافرتی، به طبقه پایین رفتیم و با وارد کردن کد ملی، ۵۰۰ دلار را از دستگاه خودپرداز تحویل گرفتیم. کمی نشستیم، چای نوشیدیم و نفسی تازه کردیم تا زمان پرواز برسد.
بعد از آن به سمت گیت شماره ۱۱ رفتیم؛ کارت پروازمان مهر خورد و سوار اتوبوس شدیم. اما ماجرا آن‌طور که انتظار داشتیم پیش نرفت. وقتی به هواپیمای وارش رسیدیم، مدتی منتظر ماندیم تا اجازه پیاده شدن بدهند، اما در نهایت اعلام کردند که باید به سالن برگردیم چون هواپیما دچار نقص فنی شده است. دوباره به سالن برگشتیم و حدود یک ساعت در انتظار ماندیم تا بالاخره خبر دادند مشکل برطرف شده و می‌توانیم سوار شویم.


پروازمان حدود یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید. در طول مسیر، منظره‌ای که بیش از همه توجهم را جلب کرد، دریاچه سوان در ارمنستان بود؛ دریاچه‌ای پرآب و زنده که ناخواسته مقایسه‌اش با دریاچه ارومیه به ذهنم آمد. دیدن آن همه آب، دلم را برای مظلومیت و خشکی دریاچه ارومیه به درد آورد. 
بعد از حدود یک ساعت و بیست دقیقه پرواز، هواپیما در فرودگاه کوچک و جمع‌وجور باتومی به زمین نشست. بعد از پیاده شدن، پلاکارد شرکت ترانسفر تور باتومی را پیدا کردیم و به گروه ملحق شدیم. لیدر تور به هر کدام از مسافران یک دفترچه تبلیغاتی مربوط به گشت‌های اختیاری داد و شماره تلفن‌همراه‌مان را هم برای هماهنگی‌های بعدی ثبت کرد او همان‌جا یک نکته مهم را هم یادآوری کرد و گفت بهتر است در صرافی فرودگاه دلارهایمان را تبدیل نکنیم، چون نرخ تبدیل در آنجا پایین‌تر از سطح شهر است. ما هم طبق توصیه‌اش تصمیم گرفتیم تبدیل ارز را به زمان مناسب‌تری موکول کنیم و راهی ادامه مسیر شویم.
در مدتی که داخل اتوبوس ترانسفر بودیم، لیدر تور از ما خواست ساعت‌هایمان را با زمان گرجستان تنظیم کنیم؛ ساعتی که حدود بیست‌وپنج دقیقه از زمان ایران عقب‌تر است. بعد از آن شروع کرد به توضیح دادن درباره گشت‌های تفریحی و سیاحتی آژانس، اما توجه من بیشتر به منظره‌ای بود که از پشت شیشه اتوبوس می‌دیدم.


باتومی شهری ساحلی و سرسبز بود؛ پرجنب‌وجوش و زنده، با ساختمان‌های بلند و نوسازی که چهره‌ای مدرن به شهر داده بودند. شهری که همزمان حال‌وهوای تعطیلات و زندگی شهری را با هم داشت. باتومی دومین شهر بزرگ گرجستان و مرکز جمهوری خودمختار آجارستان است و جمعیتی نزدیک به یک‌ونیم میلیون نفر را در خود جای داده است.
از میان همه مسافرانی که داخل اتوبوس بودند، فقط ما جلوی هتل «وایت سلز» پیاده شدیم و بقیه راهی هتل «استپس» شدند. جلوی میز پذیرش، هنوز درگیر انجام مراحل چک‌این بودیم که لیدر با عجله مدام یادآوری می‌کرد اگر همین حالا برای گشت‌ها اقدام نکنیم، ظرفیت‌ها خیلی زود تکمیل می‌شود. همین شد که همزمان با تحویل گرفتن اتاق، تور «بزم گرجی» یک‌شبِ باتومی را هم رزرو کردیم.
اتاق‌مان در طبقه ششم قرار داشت؛ اتاقی با امکانات مناسب و از همه مهم‌تر چشم‌اندازی دلنشین رو به محوطه استخر هتل و دریای آزاد که خستگی مسیر را تا حد زیادی از تن‌مان بیرون برد.
بعد از ورود به اتاق و کمی استراحت، دوباره از هتل بیرون زدیم تا هم دلارهایمان را به لاری تبدیل کنیم و هم یک سیم‌کارت گرجی بخریم. با راهنمایی مسئول پذیرش، پیاده به سمت مرکز خرید «متروسیتی» راه افتادیم که فاصله چندانی با هتل نداشت. از صرافی نزدیک مرکز خرید، ۱۰۰ دلار را با نرخ هر دلار ۲٫۷۵ لاری تبدیل کردیم و بعد وارد متروسیتی شدیم.
داخل مرکز خرید، از نمایندگی «ژئوسل» یک سیم‌کارت به قیمت ۲۰ لاری خریدیم و برایش یک بسته اینترنت یک‌هفته‌ای ۶ گیگابایتی با هزینه ۲۵ لاری فعال کردیم. بعد از آن، با یک تاکسی گذری و کرایه ۷ لاری خودمان را به میدان تئاتر باتومی رساندیم. وسط میدان، آب‌نمایی زیبا و مجسمه‌ای طلایی از اسطوره‌های یونانی قرار داشت و ساختمان‌های اطراف میدان، به‌ویژه ساختمان تئاتر شهر، جلوه چشم‌نوازی به فضا داده بودند.
چند قدم آن‌طرف‌تر، اسکله‌ای بود که ما را به سمت خودش کشاند. به اسکله رفتیم و ایستادیم به تماشای غروب خورشید؛ لحظه‌ای آرام و تماشایی که نور آخرین پرتوهای خورشید روی آب‌های دریای سیاه می‌درخشید و آغاز سفرمان را به خاطره‌ای دلنشین گره زد.
بلوار معروف باتومی هم درست همان‌جا قرار داشت؛ بلواری وسیع و کشیده در امتداد ساحل، سرسبز و پرطراوت، با آب‌نماهای فواره‌دار و کافه‌هایی متنوع که در طول مسیر به چشم می‌خوردند. کمی در این بلوار قدم زدیم و هرچه جلوتر می‌رفتیم، آرامش فضا بیشتر خودش را نشان می‌داد. پیاده‌روی در این مسیر زیبا حس خوشایندی داشت؛ حسی ساده اما عمیق که آدم را به ماندن و تماشای بیشتر وسوسه می‌کرد.


بعد از غروب آفتاب، راهی میدان اروپا شدیم؛ میدانی که ساختمان‌هایی با حال‌وهوای معماری اروپایی دورتادورش را گرفته بودند و فضا را شبیه کارت‌پستال کرده بودند. درست وسط میدان، مردی با همراهی موسیقی در حال اجرای پانتومیم بود؛ اجرایی حرفه‌ای و تماشایی که توجه رهگذران را به خودش جلب کرده بود. مدتی روی یکی از سکوهای میدان نشستیم و به شلوغی زنده و پرجنب‌وجوش اطراف نگاه کردیم، بعد هم با کمک گوگل‌مپ به سمت میدان پیازا رفتیم که فاصله‌اش با میدان اروپا آن‌قدر کم بود که حدود پنج دقیقه پیاده‌روی بیشتر نداشت.
میدان پیازا کمی کوچک‌تر از میدان اروپا بود، اما چیزی از جذابیتش کم نداشت. ساختمان‌های کلاسیک اروپایی، برج ساعت مرتفع و کافه‌رستوران‌های متعدد، فضای گرم و دلنشینی به میدان داده بودند. یکی از خاص‌ترین بخش‌های پیازا، کف سنگفرش آن بود؛ زمینی که با هزاران قطعه ریز موزائیک، با دقت و ظرافت نقش‌پردازی شده بود و چشم را خیره می‌کرد.


ساعت هشت شب، یک گروه موسیقی روی استیج میدان اجرا را آغاز کرد و بیشتر قطعه‌هایی که می‌نواختند از ترانه‌های معروف انگلیسی بود. ما هم در یکی از کافه‌ها نشستیم و برای خودمان بستنی گرفتیم؛ هر اسکوپ دو و نیم لاری. قیمتی که تقریباً دو برابر بستنی در ایران بود، اما طعمش تفاوت چندانی نداشت و بیشتر از خود فضا و موسیقی لذت بردیم
کمی بعد با یاندکس تاکسی گرفتیم و به هتل برگشتیم؛ کرایه مسیر چهار و نیم لاری شد. هرچه شب جلوتر رفت، هوا خنک‌تر و بعد سردتر شد. فن اتاق را روشن کردم به امید اینکه هوای گرم بدهد، اما هر کاری کردم بادی که می‌وزید گرم نشد. چند بار هم خواستم با پذیرش تماس بگیرم، ولی خط مدام اشغال بود. ناچار از کمد، پتوی اضافه را بیرون آوردم و همان‌طور شب را به صبح رساندم


روز دوم

 

صبح روز بعد، ماجرا را با مسئول پذیرش در میان گذاشتم. با خونسردی توضیح داد که هتل‌ها تا اول ماه اکتبر سیستم گرمایش را فعال نمی‌کنند. 

بعد از صرف صبحانه، حوالی ساعت یازده با یاندکس راهی باغ گیاه‌شناسی باتومی شدیم. کرایه تاکسی ۱۷ لاری شد. در بدو ورود، بلیط گرفتیم که نفری ۲۰ لاری شد. خانم بلیط فروش کمی فارسی بلد بود و با خوش‌رویی یک نقشه از باغ هم به ما داد و تأکید کرد بلیط‌ها را نگه داریم، چون در طول مسیر دوباره چک می‌کنند.

ساحلی که به آن رسیدیم، مثل بیشتر سواحل باتومی، پوشیده از قلوه‌سنگ بود و حال‌وهوایی متفاوت با سواحل شنی داشت. هنگام بازگشت، درست کنار همان دروازه کوچک، مأموری بلیت‌های ورودی را دوباره بررسی کرد و بعد آن‌ها را به ما برگرداند.

 

در پایین باغ، ایستگاه ماشین‌های گردشگری قرار داشت. از آنجا که مسیر بازگشت سربالایی بود و ترجیح می‌دادیم انرژی‌مان را حفظ کنیم، تصمیم گرفتیم با همان ماشین‌ها به سمت بالای باغ برگردیم. کرایه این مسیر برای هر نفر ۲۰ لاری شد و بدون زحمت، دوباره به نقطه شروع رسیدیم.
در محوطه بالایی باغ، فضای کوچکی برای استراحت و یک کافه وجود داشت. همان‌جا لیوانی چای به قیمت ۴ لاری گرفتیم و کمی نشستیم تا خستگی‌مان دربرود. نزدیک همین بخش تفریحی، ایستگاه تاکسی و مینی‌بوس‌های برگشت به باتومی هم قرار داشت. برای برگشت، سوار یکی از ماشروتکاها شدیم. چند گردشگر چینی هم داخل مینی‌بوس بودند.
دختر جوانی از میان آن‌ها به انگلیسی از ما پرسید اهل کجا هستیم. وقتی گفتیم ایران، رو به همراهانش کرد و چیزی به زبان چینی گفت. از میان حرف‌هایشان فقط نام «اسرائیل» را تشخیص دادیم. انگار با شنیدن نام ایران، اولین چیزی که به ذهنشان رسیده بود، جنگ و تنش‌های سیاسی بود؛ برداشت ساده اما قابل‌تأمل.


نزدیک ایستگاه تله‌کابین گورا پیاده شدیم. کرایه ماشروتکا برای هر نفر ۲ لاری بود، اما چون پول خرد نداشتیم و اسکناس ۵ لاری دادیم، راننده تنها یک لاری را برگرداند و بقیه‌اش عملاً دود شد و رفت.
حدود ساعت دو بعدازظهر بود که برای سوار شدن به تله‌کابین اقدام کردیم. بلیت رفت‌وبرگشت را به قیمت ۳۳ لاری خریدیم؛ مبلغی که به‌نسبت کمی گران به نظر می‌رسید، اما کنجکاوی و اشتیاق دیدن منظره از بالا، تردید را کنار زد. با حرکت تله‌کابین، آرام‌آرام شهر زیر پایمان گسترده شد؛ خانه‌هایی با شیروانی‌های رنگارنگ که کنار هم نشسته بودند و در پس‌زمینه، پهنه آرام دریا دیده می‌شد. تماشای این ترکیب رنگ و منظره، مسیر را کوتاه‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کرد.


وقتی با تله‌کابین به پایین برگشتیم، باران ریزی شروع به باریدن کرده بود. عجله داشتیم و بدون اینکه درباره کرایه بپرسیم، سریع سوار یک تاکسی شدیم. وقتی به مقصد رسیدیم، راننده ۲۰ لاری طلب کرد؛ رقمی که تقریباً سه برابر کرایه معمول بود و دیگر کاری از دستمان برنمی‌آمد
ساعت هشت شب، طبق قراری که از قبل با لیدر داشتیم، یک ون سراغ‌مان آمد تا ما را به رستوران «ریوریا» ببرد؛ جایی که قرار بود بزم گرجی برگزار شود. در طول مسیر، با استفاده از وای‌فای رایگان ون، خودمان را به وب‌گردی و سرک کشیدن در گوشی‌ها مشغول کردیم تا مسیر زودتر بگذرد.
در رستوران ریوریا، مسافران هر هتل دور میزهای جداگانه نشستند و فضای جمعی و شلوغی شکل گرفت. ابتدا پیش‌غذاها سرو شد؛ ترکیبی از خوراک لوبیا، خاچاپوری، خوراک سیب‌زمینی با تکه‌های مرغ و چند نوع فینگر فود که دقیقاً نفهمیدم از چه موادی تهیه شده بودند
کمی بعد نوبت غذای اصلی رسید؛ جوجه‌کباب و کباب کوبیده. کباب کوبیده چندان به دلم ننشست و به نظرم بیش از حد شور بود، اما جوجه‌کباب کاملاً برعکس، نرم، خوش‌پخت و لذیذ بود و مزه‌اش رضایت‌بخش.
در حدود دو ساعت و نیم اقامتمان در رستوران، چند نوبت گروه‌های رقص محلی روی صحنه آمدند و با اجرای رقص‌های سنتی گرجی، فضای شاد و پرهیجانی به مراسم بخشیدند. نزدیک ساعت یازده شب، برنامه به پایان رسید و به هتل برگشتیم. بدون معطلی شروع به جمع کردن وسایل و بستن چمدان‌ها کردیم؛ چرا که قرار بود صبح روز بعد، ساعت نه، باتومی را ترک کنیم و راهی تفلیس شویم.


روز سوم

ساعت ۹ و ربع صبح، لیدر تور تفلیس سراغ‌مان آمد و ما به همراه دیگر مسافران هتل‌های استپس، رویال جورجیا و اینتوریست سوار ون شدیم. پیش از حرکت، لیدر چند نکته را یادآوری کرد؛ از جمله اینکه راننده‌ها نسبت به ریختن زباله داخل خودرو بسیار حساس هستند و جالب‌تر اینکه در گرجستان، دور انداختن زباله ۲۰۰ لاری جریمه دارد. با شنیدن این عدد، ناخودآگاه به این فکر افتادم که چقدر جای چنین جریمه‌ای در میان قوانین رانندگی کشور خودمان خالی است..
مسیر باتومی تا تفلیس، تا حدی یادآور جاده‌های شمال ایران بود؛ سبز، جنگلی و پرطراوت. البته نه به زیبایی شمال ایران و نه به شلوغی و کثیفی آن. در طول راه از میان کشتزارها، مراتع و چراگاه‌های باز عبور کردیم و منظره‌ها یکی پس از دیگری تغییر می‌کردند..
در طول مسیر، ون دو بار توقف داشت. برای استفاده از سرویس‌های بهداشتی هر نفر یک لاری پرداخت کردیم، در حالی که از خود مردم گرجستان فقط ۵۰ تتری، یعنی نیم لاری دریافت می‌کردند؛ تفاوت کوچکی که باز هم به چشم می‌آمد.
بعد از رسیدن به تفلیس، خانم راهنما سوار ون شد و در طول مسیر توضیحاتی کاربردی به ما داد. مثلاً هشدار داد که بهتر است بعد از ساعت ۹ شب در خیابان روستاولی تردد نکنیم، چون معمولاً شب‌ها مردم در این خیابان تجمع و تظاهرات می‌کنند؛ اختلاف‌نظرهایی که بیشتر بر سر پیوستن گرجستان به اتحادیه اروپا با دولت‌شان دارند. نکته جالب دیگر این بود که در محدوده خیابان‌های توریستی تفلیس، وای‌فای رایگانی با نام «Tbilisi Loves You» در دسترس گردشگران قرار دارد
ون ابتدا مقابل هتل مگنولیا توقف کرد و تعداد کمی از مسافران پیاده شدند. بعد از آن به هتل اونیکس در خیابان پکینی رفت؛ جایی که بیشتر مسافران مقصدشان همان‌جا بود. لیدر ما را هم صدا زد و در لابی هتل اونیکس پیشنهادی داد: اگر مایل باشیم، می‌توانیم بدون پرداخت هزینه اضافی، به‌جای هتل آمری پلازا، اقامت‌مان را در همین هتل اونیکس ادامه دهیم.
ما در سایت بوکینگ دو هتل را مقایسه کردیم ؛ امتیازی تقریبا مشابه داشتند ولی قیمت هتل اونیکس بالاتر بود ، پس ما پیشنهاد لیدر را پذیرفتیم و در این هتل اقامت کردیم . اما بعدا متوجه این نکته شدیم که گرچه  آنطور که می گفتند هتل اونیکس کمی از بعضی جهات مثلا صبحانه یا روم سرویس بهتر از هتل آمری پلازا است  و در منطقه نسبتا خوب شهر واقع شده است ، اما به منطقه توریستی نزدیک نیست .


غروب، بعد از کمی استراحت در هتل، با تاکسی‌ای که مسئول پذیرش از طریق یاندکس برایمان گرفت راهی پل صلح شدیم. کرایه مسیر هشت‌ونیم لاری شد.

پل صلح، پلی نسبتاً کوچک است که روی رود متکواری کشیده شده و بخش قدیمی تفلیس را به قسمت جدید شهر وصل می‌کند. در سقف و نرده‌های پل، چراغ‌های زیادی برای نورپردازی روشن بود و همین نورها، حال‌وهوای خاصی به فضا می‌داد. جمعیت مدام در رفت‌وآمد بودند؛ گروهی قدم می‌زدند، عده‌ای ایستاده بودند و چند نوجوان و جوان هم با پخش موسیقی، فضای پل را پرجنب‌وجوش‌تر کرده بودند.
پس از چند دقیقه پیاده روی بر پل و تماشای رود کورا پیاده با گذر از چند خیابان سنگفرش به میدان آزادی یا لیبرتی رسیدیم . میدانی کوچک و پررفت و آمد که در مرکز آن ستونی و بر بالای ستون مجسمه ای طلایی از یکی از رهبران استقلال گرجستان برپاست . از میدان آزادی وارد خیابان روستاولی شدیم و داخل مرکز خرید گالریا رفتیم و پس از گشتن در مرکز خرید از گالریا بیرون آمدیم و به پیاده روی درکوچه های قدیمی اطراف میدان آزادی ادامه دادیم . شب در منطقه قدیمی شهر زنده و پررونق بود . مسیر پر بود از کافه رستوران آذین بندی شده . به دعوت یک خانم ایرانی وارد کافه ای کوچک شدیم و پس از دیدن صورت غذا ، تصمیم گرفتیم برای شام خینگالی بخوریم . خینگالی از غذاهای  سنتی رایج در گرجستان است . ورقه اي خمیر را به شکل بوته سیر می پیچانند و داخل آن  کمی گوشت چرخ کرده آبکی می گذارند.
یک بشقاب حاوی ۵ خینگالی ۱۰ لاری می شد.


روز چهارم

صبح روز بعد، صبحانه را در طبقه دوازدهم هتل خوردیم. میان همه طعم‌ها، مربای زردآلو بیشتر از بقیه به دلم نشست. خواهرم آن روز ترجیح داد در هتل بماند و استراحت کند؛ شب قبل به‌خاطر سر و صدای اتاق کناری خواب راحتی نداشت و بیدارخوابی کشیده بود. بنابراین قرار شد من به‌تنهایی برای گردش بیرون بروم.
اولین مقصد، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو به هتل بود؛ ایستگاه «مدیکال یونیورسیتی». از باجه بلیت‌فروشی، یک کارت مترو به نام «مترو مانی» به قیمت ۲ لاری خریدم و بعد آن را به مبلغ ۱۵ لاری شارژ کردم تا خیال‌ام بابت رفت‌وآمد در شهر راحت باشد.
از مترو که بیرون آمدم پیاده مسیری سنگفرش را ۵ دقیقه  با کمک گوگل مپ تا کلیسا طی کردم  . کلیسای سامبا ساختمانی بزرگ ، وسیع ، با نمایی از مرمر و ظاهری باشکوه است . بر زمینی بلند بنا شده است به گونه ای که از حیاط آن می توان چشم اندازی زیبا از شهر را به نظاره نشست .
در کلیساهای ارتدوکس، برخلاف کلیساهای کاتولیک، خبری از نیمکت نیست و عبادت‌کنندگان ایستاده مراسم را به‌جا می‌آورند. آن روز، یکشنبه بود و جمعیت قابل‌توجهی از مؤمنان در کلیسا حضور داشتند. چند کشیش در محراب، سرودهای نیایشی می‌خواندند؛ در گوشه‌ای بعضی از حاضران شربت می‌نوشیدند و کمی آن‌سوتر، کشیشی با قاشقی مشترک، شربت متبرک را به افرادی که در صف ایستاده بودند می‌خوراند
دیوارها و سقف کلیسا پوشیده از نقش‌ونگارها و تمثال‌های مذهبی بود؛ جزئیاتی که چشم را خیره می‌کرد و آدم را به تماشای بیشتر دعوت می‌کرد. دلم می‌خواست زمان بیشتری را به دیدن خود کلیسا و محوطه اطرافش اختصاص بدهم، اما فرصت چندانی نداشتم..
بلیط تله کابین را ۲ لاری و نیم با کارت مترومانی پرداختم و با آن به قلعه ناری کلا رفتم . قلعه بر تپه ای به نام متاتیسمندا مشرف بر شهر تفلیس واقع شده است و بنای آن به دوره ساسانیان می رسد . قلعه را برای تعمیر بسته بودند . پیرامون قلعه پیاده راهی ست باریک  که چند کافه کوچک  دارد و از آنجا نمای زیبایی از شهر تفلیس را می توان به تماشا ایستاد.
همچنین از طریق آن پیاده راه  می توان تا محل مجسمه مادر گرجستان به نام کارتلیس ددا رفت. مجسمه ای با عظمت از جنس آلومینیم که ۲۰ متر ارتفاع  و حدود ۶۵ سال قدمت دارد .
مدت کوتاهی از بلندی تپه شهر تفلیس را به تماشا نشستم و سپس با تله کابین از ناری کلا پایین آمدم و از پارک ریکه تا ایستگاه مترو آزادی را پیاده روی کردم . مسیر پر بود از کافه های رنگارنگ کوچک در بعضی از آنها موسیقی زنده اجرا می شد .  اغلب کافه ها برای جلب نظر مشتری با ریسه های چراغ یا با نوارهای رنگی آذین بندی شده بودند . همچنین در خیابان سیونی بنایی دیدم به نام کاروانسرا که گویا کاروانسرایی قدیمی بوده که بعدا آن را تبدیل به نمایشگاه و موزه تاریخ تفلیس کرده بودند . در کاروانسرا اشیای قدیمی و تابلو عکس هایی از تفلیس قدیم به نمایش گذاشته شده بود .


نزدیک غروب به هتل برگشتم. کمی استراحت کردم و بعد راهی مرکز خرید «سیتی مال» شدم که فاصله چندانی با هتل نداشت. این مرکز خرید از «گالریا» هم بزرگ‌تر بود، اما با در نظر گرفتن ارزش پایین پول کشورمان و این واقعیت که گرجستان خودش تولیدکننده پوشاک نیست، خرید چندان به‌صرفه به نظر نمی‌رسید. از طرفی، اجناس داخل مغازه‌ها هم آن‌قدرها جذاب نبودند که وسوسه‌ام کنند. در نهایت به خرید چند بسته بیسکویت و شکلات از هایپرمارکت بزرگ مرکز خرید بسنده کردم؛ هرچند بعد از بازگشت به ایران فهمیدم همان بیسکویت‌ها را می‌شد با قیمت کمتر هم تهیه کرد
با این حال، تجربه یک روز گردشِ تنها در تفلیس برایم نکته مهمی داشت: گرجستان کشوری واقعاً امن است و حتی یک زن تنها هم می‌تواند با خیال راحت در سطح شهر رفت‌وآمد و گردش کند؛ احساسی آرامش‌بخش که ارزشش بیشتر از هر خریدی بود.


روز پنجم

برای صبح روز دوشنبه تماشای شهر سیغناقی را در برنامه داشتیم.
ما تصمیم گرفتیم با ماشروتکا به سیغناقی برویم . طبق تحقیقی که در اینترنت کرده بودم ، ابتدا با مترو به ایستگاه سامگوری و سپس به ایستگاه مینی بوس رانی که در نزدیکی ایستگاه بود رفتیم  .راننده ماشروتکای سیغناقی نفری ۱۰ لاری کرایه همان ابتدا از ما گرفت . پس از کمی معطلی ساعت ۱۱ راه افتادیم . غیر از ما تعدادی زیاد گردشگران غیر گرجی هم در ماشروتکا بودند مخصوصا گردشگران چشم بادامی . مسیر تفلیس تا سیغناقی همچون باتومی به تفلیس ، پر بود از درخت زار ، چراگاه و کشتزار و حدودا یک ساعت و ۴۰ دقیقه طول کشید . سیغناقی شهری بود تمیز ، مرتب و پر از خانه های ویلایی کوچک که با شیروانی رنگارنگ خود جلوه ای قشنگ به شهر داده بودند . شهر را سنگ فرش کرده بودند و به جز ماشین های گردشگری ، خودروی دیگری تردد نمی کرد.
صبح سه‌شنبه، آخرین روز سفر، چمدان‌هایمان را به بخش نگهداری بار هتل سپردیم و دوباره راهی بخش قدیمی شهر شدیم تا گشتی کوتاه بزنیم. در خیابان سیونی، به کلیسای قدیمی «Sioni Cathedral» رسیدیم؛ کلیسایی که پیش از ساخته شدن کلیسای سامبا، مهم‌ترین کلیسای تفلیس به شمار می‌رفت.

این بنا در طول تاریخ بارها آسیب دیده و توسط حکومت‌هایی چون خوارزمشاهیان، تیموریان، صفویان و قاجارها تخریب شده، اما هر بار خیلی زود بازسازی شده و دوباره جان گرفته است. در صحن کلیسا، چند قبر قدیمی به چشم می‌خورد و فضای آن حال‌وهوای تاریخی خاصی داشت. گنبد و دیوارها پوشیده از نقاشی‌های کهن و رنگارنگ بود و به‌دلیل وجود صلیب و سنگ مقدس قدیمی، زائرانی در گوشه‌وکنار کلیسا مشغول زیارت و نیایش بودند؛ صحنه‌ای آرام و تأمل‌برانگیز که پایان سفر را معنوی‌تر می‌کرد.


ساعت ۱۴ با ون ترانسفر به فرودگاه تفلیس رفتیم . مقدار کمی لاری باقیمانده بود که آن را در صرافی فرودگاه به دلار تبدیل کردیم . صرافی هر دلار را ۶۲/۲ لاری برداشت که مبلغ ناچیز ۶ تتری کمتر از صرافی بیرون می شد .
ساعت۱۵ :۱۷  زمان پروازمان با هواپیمای وارش بود که بعد از نیم ساعت تاخیر انجام شد . در هواپیما تعداد زیادی از شرکنندگان دوندگان دو ماراتن هم همراهمان بودند . ظاهرا در تاریخ ۶ مهر مسابقه بین المللی دو نیمه ماراتن در تفلیس برگزار شده بود و دوندگان بسیاری از دنیا در رده های سنی مختلف در این مسابقه شرکت کرده بودند .


در پایان نکاتی که از نظر من بهتر است گردشگر در سفر به گرجستان توجه کند را خدمتتان عرض می کنم . 
اگر کسی از هوای بارانی و ابری خوشش نمی آید ، حتما وضع هوا را قبلا بررسی کند چون روزهای ابری در گرجستان زیاد است و تقریبا هوایی شبیه شمال ایران دارد .
همیشه پول خرد همراه داشته باشید ، هم برای پرداخت هزینه سرویس بهداشتی و هم کرایه خودرو وگرنه مطمئن نباشید ک باقیمانده را برگردانند .
 سفر با متروی تفلیس آسان و ارزان است و اصلا پیچیده نیست ، فقط  بهتر است قبلا نقشه مترو را دانلود و بررسی کرد . 
اگر سیم کارت گرجی تهیه می کنید میزان اعتبار رایگان آن را بررسی کنید تا با توجه به آن شارژمورد نیاز را تعیین کنید .
روی خرید در گرجستان نمی توان حساب باز کرد زیرا هم ارزش پولشان بالاست و هم اینکه خود  تولید کننده نیستند .
  عبور و مرور در گرجستان نظم دارد و عابر باید از خط عابر عبور کند و با خود مقداری غذا و تنقلات ببرید چون غذاهایشان نه باب میل ماست و نه ارزان .
امیدوارم این سفرنامه برای خوانندگان آن کمک کننده و راهنما باشد . 

دریافت مشاوره و رزرو تور

021-45128

کارشناسان ما پاسخگوی شما خواهند بود

تور ویژه

پرچم روسیه روسیه نقدی اقساطی

تور ۴ شب مسکو ۲۱ تیر 1405

روز 5 روز و 4 شب

تاریخ 1405/04/21

57,850,000 تومان + 285 None

تور ویژه

پرچم روسیه روسیه نقدی اقساطی

تور ۴ شب مسکو ۱۴ تیر 1405

روز 5 روز و 4 شب

تاریخ 1405/04/14

58,530,000 تومان + 285 دلار

تور ویژه

پرچم روسیه روسیه نقدی اقساطی

تور مسکو سنت پترزبورگ (پنج‌شنبه‌ها)

روز 9 روز و 8 شب

تاریخ 1405/04/04

1,230 دلار

تور ویژه

پرچم ترکیه ترکیه نقدی اقساطی

تور آنتالیا 18 تیر 1405 (۶ شب)

روز 7 روز و 6 شب

تاریخ 1405/04/18

46,990,000 تومان + 319 دلار