بعضی سفرها فقط جابهجایی از یک شهر به شهر دیگرند. اما بعضی سفرها… فصل تازهای از زندگیاند. چند هفته بود که بعد از مدتها قصد سفر داشتیم اما نمیدونستیم کجا...؟ یک شب با همسرم نشستیم روبهروی هم و گفتیم:
جایی بریم که فرق داشته باشه...
اسمهای مختلفی روی میز آمد استانبول، دبی، تفلیس… اما چون تکراری بود هیچکدام دلمان را آنطور که باید نلرزاند.
تا اینکه وارد سایت آژانس آرزوی سفر پارسیان شدیم. آدرس رو گرفتیم و با اشتیاق به دفترشون رفتیم.
کارشناس تور، با آرامش نقشه روسیه را جلویمان باز کرد. مسکو. سنپترزبورگ. مسیر پرواز. برنامه روزبهروز. هتلها. گشتها و... بعد گفت:
اگر میخواهید هم تاریخی ببینید، هم عاشقانه قدم بزنید، هم یک سفر متفاوت داشته باشید… روسیه انتخاب جسورانهای است. همانجا نگاهمان به هم افتاد و کار تمام بود.
تور کامل روسیه را با پرواز رفتوبرگشت ماهان خریدیم؛ خیالی آسوده، برنامهای دقیق، لیدر فارسیزبان و هتلهایی که قرار بود شبها بعد از گشتهای طولانی، مثل پناهگاه امن منتظرمان باشند.
پرواز به سرزمین تزارها؛ وقتی سفر واقعاً شروع میشود...
شب حرکت، تهران آرامتر از همیشه بود. فرودگاه امام خمینی زیر نور سفید چراغها برق میزد و ما با دو چمدان و هزار فکر و هیجان، از
گیت خروجی رد شدیم. روی کارت پرواز نوشته شده بود:
Mahan Air – Moscow
وقتی هواپیما از زمین بلند شد، چراغهای تهران زیر پایمان ریز و ریز شدند. آن بالا، میان ابرها، فهمیدیم سفر شروع شده است.
پرواز آرام بود، پذیرایی مناسب، صندلیهایی که اجازه میداد کمی چشمانمان را ببندیم و رویا ببافیم: خیابانهای سنگفرششده، گنبدهای رنگی، کاخهای طلایی…
چند ساعت بعد، مسکو زیر بال هواپیما ظاهر شد. شهری گسترده، سبز و پرابهت. به محض رسیدن و تحویل چمدانها و عبور از گیت لیدر تور آرزوی سفر، همانجا در سالن ورودی منتظرمان بود. اسمها را چک کرد، لبخند زد و گفت: خوش آمدید به روسیه.
همین جمله ساده، تمام خستگی مسیر را شست و برد.
اولین شب در مسکو؛ شهری که آرام آرام دل میبرد

اتوبوس از بزرگراههای پهن عبور میکرد. ساختمانهای عظیم، پارکهای وسیع، تابلوهای روسی که تازه داشتیم به خواندنشان عادت میکردیم.
هتلمان در مسکو شیک، تمیز و خوشموقعیت بود. اتاق را که تحویل گرفتیم، پرده را کنار زدیم: خیابان روشن بود، ماشینها آرام حرکت میکردند و هوا بوی باران تازه میداد.
اما مگه میشد بخوابیم؟ برای اولین برخورد با شهر، بیرون زدیم. چند خیابان پایینتر، رستورانها و کافهها روشن بودند. آدمها آرام قدم میزدند.
اولین شام روسیمان ساده بود، اما همان شب فهمیدیم که این کشور قرار است پر از کشفهای غیرمنتظره باشد.
قصری زیر زمین؛ مترویی که نفس را بند میآورد...
صبح روز بعد، گشت شهری رسمی تور شروع شد. اتوبوس ما را به سمت مرکز شهر برد، اما مقصد اصلی زیر زمین بود: متروی مسکو.
پلهبرقیهای بلند که پایین میرفتند…

و ناگهان:
سالنهایی با لوسترهای کریستالی، ستونهای مرمر، سقفهایی با نقاشیهای تاریخی.
هیچکس عجله نداشت. همه ایستاده بودند و عکس میگرفتند.
اینجا مترو نبود... اینجا موزه بود....
کرملین؛ جایی که تاریخ فرمان میدهد...
از مترو که بیرون آمدیم، دیوارهای سرخ کرملین مقابلمان قد کشیده بودند.

وارد محوطه شدیم: ناقوس عظیمی که میگفتند بزرگترین دنیاست، توپ جنگی غولپیکر، کلیساهایی با گنبدهای طلایی که قرنها تاجگذاری تزارها را دیده بودند.
روی نیمکتی نشستیم، بستنی خوردیم و به آدمهایی نگاه کردیم که از همه جای دنیا آمده بودند.
اینجا، قلب روسیه میتپید.

بعدازظهر به باغ الکساندر رفتیم و کنار شعله جاوید سرباز گمنام چند دقیقهای ساکت ایستادیم.
گاهی سفر فقط دیدن نیست بلکه حس کردن است.

میدان سرخ؛ رؤیایی که واقعیتر از عکسها بود
اما اوج ماجرا… وقتی پا به میدان سرخ گذاشتیم دیوارهای کرملین در یک طرف و کلیسای سنت باسیل با گنبدهای رنگیاش در طرف دیگر. مرکز خرید گوم که شبها مثل قصر شیشهای میدرخشد.
چند دقیقه فقط ایستادیم و بیحرکت فقط محو تماشا کردن شده بودیم.
این همان جایی بود که در عکسها دیده بودیم و حالا زیر پاهایمان سنگفرشش را لمس میکردیم.
شب بود ، چراغها روشن شده بودند و میدان رنگ دیگری گرفته بود و ما هم مثل بچهها ذوق زده شده بودیم.
روزی برای گم شدن در مسکو

روز بعد را آزاد گذاشتیم. خرید سوغاتی، قدمزدن در خیابان آربات، تماشای نوازندههای خیابانی، قهوه خوردن در کافههای کوچک.
گاهی بهترین بخش سفر همین است: بی برنامه راه رفتن و از مسیر لذت بردن.
شب، با چمدانهایی که کمی سنگینتر شده بودند به هتل برگشتیم. فردا مقصد تازهای منتظرمان بود.
سنپترزبورگ؛ شهری که شاعرانه نفس میکشد...
قطار ساپسان کمتر از 5 ساعت مارو به مقصدمون رسوند و وقتی از پنجره کانالهای آب و سقفهای رنگ روشن را دیدیم، فهمیدیم وارد دنیای دیگری شدهایم.
سنپترزبورگ آرامتر بود. اروپاییتر. رمانتیکتر. خیابان نوسکی مثل یک صحنه تئاتر زنده میدرخشید.
شب اول، کنار رود نِوا ایستادیم و پلهای متحرک را تماشا کردیم که آرامآرام بالا میرفتند.
باد خنک صورتمان را نوازش میداد و ما فکر کردیم: چه جای خوبی برای عاشق شدن دوباره.
هرمیتاژ؛ جایی که زمان تسلیم میشود...
روز بعد وارد موزه هرمیتاژ شدیم و اگر بگوییم کاخ است، کم گفتهایم.
تالارهای طلایی، سقفهای نقاشیشده، سالنهای مرمرین، شاهکارهایی از رامبرانت و داوینچی.
ساعت طاووس طلایی…
اتاقهای امپراتریس کاترین…
سه ساعت گذشت و اصلا نفهمیدیم کی.
فوارههای پترهوف؛ پایانی باشکوه
آخرین گشت بزرگمان در روسیه، باغهای پترهوف بود و فوارهها با فشار از زمین بیرون میزدند. مجسمههای طلایی زیر آفتاب برق میزدند. کاخها مثل کارتپستال روبهروی خلیج فنلاند نشسته بودند. روی نیمکت نشستیم و عکس گرفتیم. و در دل گفتیم: این سفر را هیچوقت فراموش نمیکنیم.

آخر قصه… اما نه آخر روسیه
وقتی دوباره سوار پرواز ماهان شدیم و روسیه زیر پایمان کوچک شد، یک چیز را میدانستیم:
ما فقط سفر نکرده بودیم و بلکه ما داستان ساخته بودیم.
اگر روزی خواستید روسیه را درست ببینید.
با برنامه، آرامش، گشتهای کامل و پرواز مطمئن بدانید که تورهای آژانس آرزوی سفر پارسیان دقیقاً برای همین ساخته شدهاند.
برای ساختن خاطره.